Deprecated: Function ereg() is deprecated in /home/irtanin/public_html/archives/mainfile.php on line 96
دانلود رایگان کتاب - دانلود کتاب - کتابخانه امید ایران - آی آر ایبوکس

بازدیدکننده گرامی شما به آرشیو یا نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران ، مراجعه فرموده اید برای مشاهده نسخه جدید سایت، اینجا کلیک کنید

 در نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران، پس از دانلود کتاب ، فایل آنرا با نرم افزار Winrar باز کنید. رمز فایل کتابهای این سایت www.irebooks.com-www.ircdvd.com می باشد .

 
تالار گفتمان کتابخانه امید ایران :: مشاهده موضوع - دانلود و مطالعه رایگان رمان سپیده دم انتظار از فریده رهنما
 پرسشهای متداولپرسشهای متداول   جستجوجستجو   گروههای کاربرانگروههای کاربران  مدیران سایتمدیران سایت   مشخصات فردیمشخصات فردی   پیامهای خصوصیپیامهای خصوصی   درجاتدرجات   ورودورود 

دانلود و مطالعه رایگان رمان سپیده دم انتظار از فریده رهنما
رفتن به صفحه قبلی  1, 2, 3, 4, 5  بعدی
 
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع      Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران كتابهاي داستان و رمان
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:55    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و يكم
ماماناز خسته بود و صدا به زحمت از گلويش خارج مي شد. اسب تيزپاي خاطرات گذشته كه پاي او را زنجير كرده بود، به سرعت مي تاخت و بدن خسته و مجروح وي را به دنبال خود روي جاده پرشيب و پر دست اندازش مي كشيد.
صداي ناله هاي درد از عمق زخمها حكايت مي كرد و ديدگان پر آب از سوز درون.
يك چشمش به راه پسر گمشده بود و يك چشم به راه پسر داغديده اش. اميدهايش در كوره داغ نااميد گداخته شده بود و زغال سوخته ي آن رنگ آرزوها را سياه مي كرد.
از جا برخاستم پرده را عقب زدم تا نور آفتاب رسيدن روز را به يادمان بياورد.
نور آفتاب زندگي اين زن كجا بود و چرا شبهاي تارش را روشن نمي ساخت؟
به اعتراض گفت:
- پرده را زياد عقب نكش. آفتاب چشمم را مي زند. بايد كمكم كني پدرت را پايبند خانه كنيم. اين شب زنده داري ها در كافه نادري، آن زهرماري كه به هواي غم داشتن در آنجا به خورد او مي دهند و آن زنهاي خياباني كه چشمشان دنبال جيب اين مردهاست، عاقبت بغير از خانه براندازي ندارد.
- بابا مرد نااهلي نيست ماماناز جان. او مامان صنم را دور از حالا خيلي دوست داشت. مطمئنم كه چشمش دنبال آن زنهاي خياباني نيست.
اعتراضم را نشنيده گرفت و در حالي كه با نگاه رشته مرواريدي را كه هنوز در دست نوازش مي كرد گفت:
- بايد با او حرف بزنم. صداي پايش مي آيد. فكر مي كنم تازه از خواب بيدار شده باشد. بلند شو برو سماور را روشن كن و آبي به سرو صورتت بزن.
- شما هم همين طور. چشمهايتان هنوز از گريه سرخ است.
- عيبي ندارد بگذار بداند گريه كرده ام. اگر بخواهد به اين روش ادامه بدهد، تو را برمي دارم و از اين خانه مي روم. اين دليل نمي شود به بهانه ي اينكه زنش مرده، خود را از بين ببرد.
صداي پاي پاپا هر لحظه نزديك تر مي شد. پشت در اتاق كه رسيد، ايستاد، ضربه اي به در زد، آنرا گشود و داخل شد.
سربلند كردم و چشم به پدرم دوختم و تازه در آن لحظه بود كه متوجه شدم در ظرف اين چند ماه چقدر لاغر و تكيده شده. موهاي سر او ژوليده و نامرتب بود. صورت اصلاح نكرده اش توي ذوق مي زد. زير لب به مادر خود سلام كرد و سپس خطاب به من گفت:
- تو اينجا هستي نازلي! از كنار اتاقت كه رد شدم، ديدم رختخوابت خالي است. نگران شدم و آمدم از آنا بپرسم كه كجا رفته اي.
ماماناز پاسخ سلامش را داد و سپس با لحني كه حاكي از سرزنش بود گفت:
- وقتي كه معلوم نيست شبها را در كجا مي گذراني و برايت اهميت ندارد كه در خانه ات چه مي گذرد، تعجبي ندارد اگر ببيني جاي دختر در رختخوابش خالي است. آخر تا كي مي خواهي به اين شب زنده داري ها ادامه بدهي؟ روزهاي اول به خود گفتم عيبي ندارد، زنش تازه مرده. دل شكسته و غمگين است بگذار لااقل سرش يك جا گرم شود، ولي حالا مي بينم كه اين عادتت شده صبحها با چشمهاي گودافتاده و رنگ و روي پريده از خواب برمي خيزي و با صورت اصلاح نكرده و موهاي شانه نزده بي حوصله و به اجبار به سروقت كسب و كار مي روي. همين روزهاست كه در دكان را ببندي و روزهايت را هم چون شبهايت در همان خراب شده بگذارني. اگر به فكر مادر پيرت نيستي، لااقل به فكر اين دختر باش. قسم مي خورم اگر به اين روش ادامه بدهي، دستش را بگيرم و از اين خانه بيرون ببرم.
چهره بابا افسرده و گرفته بود و حوصله بحث و گفتگو را نداشت. به زحمت كوشيد تا مادر را آرام كند و گفت:
- اين قدر سخت قضاوت نكن آنا جان. مگر چه كار كرده ام كه از من دلگيري؟
كلنجار رفتن با خاطرات تلخ، ماماناز را عصبي كرده بود و به اين سادگي ها قصد كوتاه آمدن را نداشت، با لحن تندي گفت:
- مي خواستي چه كار كني! از خانه زندگي ات بيزار شده اي و پابند آن نيستي. انگار نه انگار كه من و نازلي به اميد آمدنت چشم به در داريم. اين فقط تو نيستي كه داغ ديده اي، اگر تو زنت را از دست داده اي، اين دخت هم مادرش مرده.
نزديكتر آمد، درست روبروي ماماناز زانو زد، نشست و گفت:
- مي دانم چه مي گويي، ولي از وقتي صنم مرده، ديگر تحمل ماندن در اين خانه را ندارم. هر شب كه به خانه برمي گردم، كورمال، كورمال در تاريكي وارد اتاقم مي شوم و چراغ را روشن نمي كنم تا مبادا عطر لباسهايش يادآور جسمي كه در خاك خفته و ديگر عطر و بويي ندارد، باشد. بيا از اين خانه برويم آنا.
دست ماماناز در موقع نوازش موهاي پسرش مي لرزيد. اشكي كه تازه همين چند لحظه پيش در ديدگان خشك شده بود، دوباره داشت به روي گونه ها مي غلتيد. درست مانند اينكه كودك خردسالي را در آغوش مي فشارد او را در آغوش فشرد و گفت:
- چرا اين را زودتر نگفتي عزيزم. به جاي اينكه دل مرا شبها به دنبال خود در كوچه خيابانها بگرداني و با شب زنده داري هايت هم خودت را عذاب بدهي و هم مرا، زودتر مي گفتي دردت چيست. اين خانه را مي فروشيم و از اينجا مي رويم. درست است كه اين داغ با تغيير مكان فراموش شدني نيست، ولي لااقل ديگر خاطره هايش هميشه جلوي چشممان نخواهد بود. البته بهتر است در اين مورد با آلماز و گوزل هم مشورت كني و نظرشان را بپرسي، شايد آنها هم با داغي كه ديده اند، نياز به تغيير محيط داشته باشند.
- حتماً اين كار را مي كنم. دلم مي خواهد هر جا كه مي رويم، همه با هم باشيم. نظر تو چيست نازلي تو هم دلت مي خواهد اين خانه را بفروشيم؟
دلم نمي خواست آنجا را بفروشد. من در اين خانه به دنيا آمده بودم. جاي انگشتان دست مادرم به روي همه ي در و ديوارها و وسايلش بود. هر روز به دور از چشم ماماناز و پاپا، به روي دستگيره در اتاق و كمد مادرم بوسه مي زدم. در كمد را مي گشودم تا بوي عطر تن او را از لابلاي لباسهايش كه هنوز در آنجا آويزان بودند، استثشمام كنم و خودش را با خاطره هايش به ياد بياورم. من نمي خواستم از خاطره هايش بگريزم، بلكه مي خواستم با يادآوري آنها، وجود غيرقابل لمسش را در خاطرم لمس كنم.
شايد ماماناز از احساسم خبر داشت كه با نگاه التماسم مي كرد تا با پاسخ مثبت خود به ياد پاپا بياورم كه هنوز زنده است و حق زندگي كردن را دارد. فقط به خاطر او بود كه با اشاره سر نشان دادم كه مخالفتي با فروش آن ندارم.
مامان گوزل و بابا آلماز از اين تصميم استقبال كردند. خانه را فروختيم. پاپا حاضر نشد هيچ كدام از وسايل قبلي را به منزل جديد كه در خيابان باصفاي دروس در خيابان دولت خريده بوديم، ببريم. همه ي اثاثيه خانه نو شد. لباسهاي مادرم در مقابل ديدگان گريان من به فقرا بخشيده شد و فقط توانستم شانه اي را كه او با آن سر خود را شانه مي زد داخل چمدانم مخفي كنم.
خانه جديدمان ويلايي و يك طبقه بود. با سه پله كوتاه از حياط به ايوان مي رسيد كه از آنجا يكراست وارد سالن پذيرايي مي شديم. پنچره اتاق خوابها همه رو به حياط باز مي شد.
يك ماه بعد از آمدن ما به آن محل بابا آلماز هم در هما حوالي خانه اي خريد. بعد از مرگ مامان دست و دل او هم چون گذشته به كار سراجي نمي رفت و به فكر كسب و كاري كم زحمت تر كه گذران زندگي اش را بكند، بود. پاپا كه دكان بزازي اش را به خيابان دولت منتقل كرد، بابا آلماز هم در مغازه بلورفروشي كه دايي آرتا در همان حوالي داشت، شريك شد.
شبها پاپا به محض اينكه مغازه را مي بست، يكراست به خانه مي آمد و ديگر به فكر شب زنده داري و وقت كشي در كافه، كاباره هاي شهر نبود.
خاطره مرگ مامان چون ساعت زنگداري درست سر هر ساعت به صدا درمي آمد و يادآور فقدانش بود. مامان گوزل هميشه با چشم اشكبار به خانه ي ما مي آمد و با چشم اشكبار از آنجا بيرون مي رفت.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:55    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و دوم
درست نمي دانم پرستاري كار مورد علاقه ام بود يا نه. ولي به خاطر غفلتي كه در معالجه مادرم شده بود، ترجيح مي دادم در اين كار مفيد باشم.
ماماناز در غياب من اظهار دلتنگي مي كرد و از كار كردنم راضي به نظر نمي رسيد.
آن روز در ساعت هفت صبح، پست را از پرستار شيفت شب تحويل گرفتم. روپوش را پوشيدم و براي سركشي به بيماران، به بخش رفتم.
در سكوت بيمارستان هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. وسايلي را كه براي اندازه گيري فشار خون و درجه تب نياز داشتم به همراه داروهاي لازم در سيني مخصوص هادم و طبق ليستي كه در دستم بود، به بيماران بخش سركشيدم.
در اتاق شماره 305 زن موبوري كه رو به پنجره دراز كشيده بود و پشت به من داشت، نظرم را به سوي خود جلب كرد. معلوم مي شد او را تازه به اين بخش آورده اند، چون دو روز پيش در موقع كشيك من اين تخت خالي بود.
با قدمهاي آهسته جلو رفتم تا اگر خواب باشد، بيدارش نكنم. به كنارش كه رسيدم ايستادم. به صداي پا رو برگرداند و نگاهم كرد. بلافاصله فريادي از تعجب از گلويم خارج شد:
- خداي من ماماناز! شما اينجا چه كار مي كنيد؟!
- اين تويي نازلي! چطور پدربزرگت اجازه داد به ديدنم بيايي؟!
وسايلي را كه در دست داشتم در كنار تخت نهادم. آخر او آنجا چه كار مي كرد. مگر نه اينكه وقت بيرون آمدنم از خانه هنوز خواب بود، نكند ديشب اتفاقي افتاده و پاپا بي خبر از من او را به بيمارستان آورده است.
با تعجب پرسيدم:
- منظورتان از پدربزرگ چه كسي است؟
در حالي كه با تعجب چشم به من داشت، پاسخ داد:
- منظورم الهيار است.
اين بار اطمينان يافتم كه تب دارد و هذيان مي گويد. دست به روي پيشاني اش گذاشتم، برخلاف تصورم هيچ حرارتي از آن برنمي خاست. گيج و كلافه شدم. پس چريان چه بود. به نظرم رسيد فشار روحي باعث سردرگمي افكارش شده.
براي اينكه موقعيت زمان و مكان را به يادش بياورم گفتم:
- اين چه حرفي است كه مي زنيد؟ مگر يادتان رفته كه شما سالها پيش يعني قبل از تولد پدرم، پدربزرگ را گم كرده ايد. پس چطور حالا فكر مي كنيد كه من بايد از او اجازه بگيرم و به ديدنتا بيايم؟ راستي اصلاً چه موقع به اينجا آمديد كه من نفهميدم؟
اين بار مكث نگاه تيز و موشكاف او به روي چهره ام طولاني تر شد، از زير ملافه اي كه به رويش كشيده بود، اندامش به خوبي نمايان نبود، ولي در تشخيص خطوط چهره اش اشتباه نمي كردم. فقط كمي لاغرتر به نظر مي رسيد. او مرا به نام صدا مي زد. پس نمي توانست كس ديگري به غير از ماماناز باشد. از آن گذشته اين زن، الهيار را مي شناخت و مي دانست كه آن مرد پدربزرگ من است. پس خودش بود، فقط خدا مي داند چرا زمان حال و گذشته در افكارش راه گم كرده بودند و نمي توانست آنها را از هم تشخيص بدهد.
حيرت زده پرسيد:
- منظورت از اين كه من الهيار را گم كرده ام چيست؟! و چرا مرا ماماناز صدا مي زني؟ من تلناز هستم. تِلناز، خانه پدرت، مگر يادت رفته؟
بهت و حيرت داشت قلبم را از سينه بيرون مي كشيد. او تلناز بود، تلناز خواهر گمشده ماماناز. خواهري كه باعث و باني همه ي بدبختي هاي آن زن درد كشيده بود.
ولي پس مرا از كجا مي شناخت و چطور مي دانست كه نامم نازلي است؟ نگاهم به روي مرواريدي كه به گردن داشت، ثابت ماند. خشم و نفتر سراپاي وودم را فراگرفت. آرزو كردم بيماري اين موجود نفرت انگيز كشنده باشد يا زجر بكشد و نه براحتي و بدون درد و عذاب.
از او فاصله گرفتم تا از بوي تعفن خيانت كه از وجودش برمي خاست دچار حالت تهوع و دل به هم خوردگي نشوم.
متوجه تغيير حالتم شد و گفت:
- اين طور با تنفر به من نگاه نكن. مي دانم كه شما چشم نداريد مرا ببينيد. اما باور كن نازلي، من پشيمانم و براي جبران خطايم آنقدر به دنبال خواهر گمشده ام گشتم كه پاهايم تاول زد. من در اين شهر غريب و تنها افتاده ام و هيچ كدام از اقوامم حاضر به بردن نامم نيستند. يادم نرفته گويچك خاله تا زنده بود روز و شب نفرينم مي كرد و مرا ناخلف و خائن مي ناميد. پدرت بكتاش وقتي كه بچه بود هر وقت مرا مي ديد به صورتم تُف مي انداخت و مادر گمشده اش را از من مي خواست.
پس نام دختر بكتاش هم نازلي بود. سخنان ماماناز را به ياد آوردم كه مي گفت: «وقتي منتظر تولد اولين بچه ام بودم با الهيار قرار گذاشتيم كه اگر دختر بود اسمش را نازلي بگذاريم و اگر پسر بود، بكتاش» لابد به خاطر همين عهدي كه بسته بودند هر دو اولين نوه ي خود را نازلي ناميدند.
به اين ترتيب الهيار به همسر گمشده خود وفادار مانده است و اين زن نفرت انگيز، زني كه چون ديواري بين پدربزرگ و مادربزرگ من فاصله افكنده بود، اكنون ديواري بود كه داشت فرومي ريخت، فاصله ها را از ميان برمي داشت و آن دو را به هم مي رساند. نمي دانستم اگر بگويم چه كسي هستم، چه عكس العملي نشان خواهد داد. از ديدنم خوشحال خواهد شد يا ابرو در هم خواهد كشيد و مرا از خود خواهد راند.
در ادامه سخنانش گفت:
- فكر نكن نمي دانم بكتاش چقدر از من متنفر است. براي همين تعجب مي كنم كه چطر اجازه داده تو به ديدنم بيايي.
طاقت نياوردم و گفتم:
- شما اشتباه مي كنيد من دختر بكتاش نيستم، بلكه دختر پاشا هستم.
ديدگان بيمارش به حالت بهت و ناباوري به من خيره شد و پرسيد:
- پاشا ديگر كيست؟! من كسي را به اين نام نمي شناسم
- شايد رفم را باور نكنيد ولي او برادر بكتاش است.
حركتي به خود داد، به روي تخت نشست و در حاليكه براي درك مفهوم سخنانم در انديشه فرو رفته بود گفت:
- از حرفهايت سر در نمي آورم. بكتاش برادري ندارد. او تنها فرزند الهيار است. مگر اسم تو نازلي نيست؟
- چرا اسم من نازلي است، اما نام پدرم پاشا و مادرم صنم است.
- به حق چيزهاي نشنيده. تو درست شكل نازلي دختر بكتاش هستي و درست به شكل جواني هاي من و خواهرم الناز. اصلاً سر در نمي آورم. چيزي نمانده ديوانه شوم. واقعاً عجيب و باورنكردني است. آخر چطور ممكن است.
- اين اسم را مادربزرگم كه نامش الناز است و من او را ماماناز صدا مي زنم به رويم گذاشته.
آن چنان بلند فرياد زد كه بلافاصله با عجله به طرف در رفتم و آن را بستم كه صداي فريادش سكوت بيمارستان را نشكند.
- چي گفتي! الناز! خواهر من! زود باش بگو كجاست. سالهاست دارم دنبالش مي گردم. مي داني چند سال است همديگر را نديده ايم؟ فكر مي كردم مي ميرم و حسرت ديدارش را به گور مي برم. تنها آرزويم اين بود كه قبل از مرگ بتوانم از او حلال خواهي كنم. زود باش مرا پيش او ببر، تا به پايش بيفتم و عذر خطايم را بخواهم.
بي توجه به هيجانش گفتم:
- بي خود به دلت اميد نده، او تو را نخواهد بخشيد. بعد از آن بلايي كه سرش آوردي، هميشه لعن و نفرينت مي كند. تو شوهر و پسرش را از او گرفتي و آن زن بيچاره را با شكم پر، بي هيچ پشت و پناهي به امان خدا رها كردي و به خيال خودت توانستي خوشبختي را از او بدزدي.
- مال دزديده شده بدلي بود و قسمتم نشد و از آن موقع حتي يك روز هم روي خوشبختي را نديدم.
- وقتي نفرينهاي خواهرت پشت سرت بود، چطور ممكن بود روي خوشبختي را ببيني
براي يك لحظه در انديشه فرو رفت و سپس گفت:
- الناز در موقع سفر به بندر حامله نبود! پس اين بچه دوم كه تو مي گويي از كجا آمده؟
نمي توانستم آنجا بايستم و بگذارم به ماماناز توهين كند. طوري به خشم آمدم كه وظيفه ام، در بيمارستان را از ياد بردم و آن چنان بر سر مريض خود فرياد زدم كه پرستاري كه از آن حوالي مي گذشت در را باز كرد و پرسيد:
- چه خبر شده، چرا فرياد مي زني؟!
بي اعتنا به اعتراضش صدا را بلندتر كردم و گفتم:
- تو حق نداري به ماماناز تهمت بزني. او از گل هم پاكتر است. وقتي سوار كشتي شد، حامله بود. حامله، بي پناه و بي سرپناه. آن كسي كه باعث دربدري اش شد، اينجا روبروي من به روي تخت دراز كشيده و خدا مي داند چطور دارد تقاص عمل ناپسند خود را پس مي دهد.
لحن صدايش پر از حسرت و پر از ندامت و پشيماني بود:
- آن كسي كه اينجا روي تخت بيمارستان دارد درد مي كشد، روزش از شب سياه تر است. من الهيار را آنقدر دوست داشتم كه الناز دوست داشت و به همان اندازه او، آرزوي همسري اش را داشتم. خوشبختي خواهرم درست به روي پايه هاي نااميدي ام بنا شده بود و هميشه چشم مرا به دنبال داشت. براي ويران ساختن آن بنا، اميدهايم را به چنگ نااميدي فرستادم، نمي توانستم ببينم او به آنچه كه مي خواست رسيده و من حسرت به دل مانده ام. اگر تو ب جاي من بودي چه كار مي كردي؟
- پا به روي دلم مي گذاشتم و تن به قضا مي دادم.
- معلوم مي شود هنوز از شور و حال جواني و وسوسه هايش چيزي نمي داني. مدتهاست كه با كسي حرف نزده ام و قطعا در تنهايي و انزوا با خود و خطاها و اشتباهات جواني خلوت كرده ام. در تمام اين سالها هميشه چوب آن اشتباه بالاي سرم بود و با كوچكترين تكاني بر فرق سرم فرود مي آمد. تو درست مثل جواني ام روبرويم ايستاده اي تا حسرتهايم را ب فرياد بياوري و صدايشان را بشنوي. اگر فرصت داري همين جا بنشين و گوش كن.
وظيفه خود در بيمارستان را از ياد بردم. همانجا روبرويش نشستم و بي حركت چشم به او دوختم و گوش فرا دادم.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:55    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و سوم
نمي دانم چه موقع شروع كردم به دوست داشتن الهيار، ولي از همان زمان كودكي، يعني از همان وقت كه برايم شيريني و شكلات مي آورد، بي صبرانه انتظار آمدنش را مي كشيدم.
بزرگتر كه شدم فقط به اميد ديدار او به بزازي مي رفتم و چشم به راهش مي ماندم.
سينه پهلو كردم، روي تخت بيمارستان از خدا مي خواستم كه الهيار به كوبا نيايد، چون اين فكر مثل خوره وجودم را مي خورد كه مبادا در غياب من الناز از فرصت استفاده كند و دل او را به دست بياورد.
اتفاقاً اين ترس بي مورد نبود و درست همان بلايي به سرم آمد كه از آن مي ترسيدم. بعد از اينكه حالم خوب شد و به خانه برگشتم، از موضوع خواستگاري الهيار از خواهرم باخبر شدم و دانستم كه پاپا به او جواب رد داده. آخر چطور ممكن بود مردي كه دوست د اشتم الناز را به من ترجيح بدهد. مگر چه فرقي بين ما بود كه آن دختر را از من متمايز مي كرد، و باعث جلب نظرش مي شد. ما هر دو يك شكل بوديم، با احساسي شبيه به هم. شكي نداشتم كه غيبت من و بيماري ام باعث اين انتخاب شده. از همان زمان رشته الفتي كه بين من و خواهر دوقلويم بود گسست و ما دو بيگانه اي بوديم كه براي تصاحب مرد مورد علاقه مان به روي هم شمشير مي كشيديم. الناز در ظاهر تظاهر به محبت مي كرد و سعي در جلب نظرم داشت، اما من محبتش را تصنعتي مي دانستم و از او منتفر بودم.
قسم خوردم ظلم را با ظلم پاسخ بده. شبي كه بزازي پاپا آتش گرفت، به محض شنيدن صداي انفجار بشكه نفت، سراسيمه تمام راه را يك نفس از منزل تا مغازه دويدم و درست همان موقع كه الناز داخل دكان شد، من هم به آنجا رسيدم. صداي ضجه و ناله آنا و پاپا دلم را آتش مي زد، ولي شعله آتشي كه خواهرم به دلم زده بود، از آن هم فروزانتر بود.
از يادم بردم پدر و مادرم در چه موقعيتي قرار دارند، ديگر گوشهايم هيچ صدايي را نمي شنيد و ديدگانم بغير از غارتگر خوشبختي و سعادتم هيچ كس ديگري را نمي ديد، زمان انتقام فرا رسيده بود.
هميشه اين موقعيت پيش نمي آمد، حتي يك لحظه هم درنگ نكردم، اين من بودك ه چهارپايه چوبي را برداشتم و آن را محكم بر سر الناز كوبيدم.
تا امروز هيچ وقت جرأت به زبان آوردن اين خطايم را نداشتم، ولي حالا كه ديگر يك پايم لب گور است و بعيد مي دانم از اين بيماري جان سالم به در ببرم، دليلي براي پرده پوشي اين راز نيست.
خيال مي كردم دامنه آتش وسيع خواهد شد و به آن نقطه اي كه او نقش زمين شده خواهد رسيد. عشق الهيار هم پرده سياهي به روي ديدگانم كشيده بود و هم به روي قلبم و هيچ احساسي بغير از تصاحب آن مرد در سر نداشتم.
پاپا و آنا هنوز داشتند فرياد مي زدند و تقاضاي كمك مي كردند. مي دانستم كه براي نجات آنها از آتش، كاري از دستم برنمي آيد. به روي بدن نيمه جان الناز خم شدم و رشته ي مرواريدي را كه به گردن داشت باز كردم و آن را به گردنم آويختم. سپس براي گريز از آتش با عجله از بزازي بيرون آمدم و به خانه الهيار رفتم.
بعد از آن همه چيز به سرعت انجام شد. تصور مي كردم نقشه ام كامل و بي نقص است. آن موقع در ايران هنوز شناسنامه متداول نشده بود، ما در باكو شناسنامه داشتيم. از آن روز به بعد نام من الناز بود و نام او تلناز.
بكتاش بيدار شده بود، داشت گريه مي كرد. شوربا به روي اجاق در حال سوختن بود. كماجان را از روي آتش برداشتم، بكتاش را در آغوش گرفتم و براي آگاهي از سرنوشت پدر و مادر دوباره به بزازي رفتم. آتش فروكش كرده و بوي دود و بوي پارچه هاي نيم سوخته فضا را انباشته بود.
آنجا ماندم، به روي جسد نيم سوخته و بي جان پاپا و آنا كه از آتش بيرون آورده بودند افتادم و از ته دلم گريستم، اشكي كه در آن لحظه مي ريختم واقعي بود و از سوز دلم برمي خاست.
از ياد بردم كه ممكن است مرتكب قتل شده باشم. به سرنوشت خواهرم نمي انديشيدم و آنچه را كه به سرش آمده حقش مي دانستم و از مرگش متأسف نبودم.
هر چه منتظر شدم خبري از جسد بي جان و سوخته الناز نشد، وقتي پرس و جو كردم دانستم كه او را از آتش نجات داده و به بيمارستان برده اند، اما معلوم نبود كه هنوز زنده است يا مرده. آرزو كردم كه مرده باشد.
به سرعت به خانه خاله ام رفتم و در حالي كه وانمود مي كردم كه الناز هستم خبر آتش سوزي را به آنها دادم. مرگ آن دو موجود بيگناه كه قرباني يك لحظه غفلت شده بودند آتش به جانشان زد. گويچك خاله در حال شيون و زاري چندين بار از هوش رفت.
دو سه روز اول سر همه شلوغ بود و هيچ كس فرصت انديشيدن به سرنوشت خواهرم را كه در بيمارستان مدهوش بود، نداشت.
چادر به سر كردم، رويم را كاملاً پوشاندم و براي آگاهي از سرنوشتش به آنجا رفتم و موقعي كه فهميدم در اثر آن ضربه هوش و حواس خود را از دست داده خيالم راحت شد. تصميم گرتم تا هنوز به هوش نيامده و حقيقت آشكار نشده، ترتيب سفر به ايران را بدهم. طبق قرار قبلي مي بايستي سه روز بعد از بازگشت الهيار و خانواده اش از لنكران، همه عازم ايران شويم. بليت كشتي قبلاً خريداري شده بود.
بيوك آقا و گويچك خاله تغيير عقيده داده و با زمان سفر مخالف بودند. مي خواستند تا بهبود الناز كه گمان مي كردند تلناز است و چهلم پاپا و آنا در باكو بمانند، ولي من ساچلي و تِلي را متقاعد كردم كه تغييري در برنامه سفر ندهيم و طبق قرار قبلي عازم ايران شويم.
به بهانه اينكه تلناز چشم ديدنمان را ندارد، نه خودم به ديدن الناز رفتم و نه گذاشتم الهيار از او عيادت كند.
در تمام مدتي كه در باكو بوديم در منزل گويچك خاله كه مراسم عزاداري در آنجا برپا بود، خود را از ديد الهيار پنها مي كردم، از روبرو شدن با او هراس داشتم و مي ترسيدم كه چون گذشته به راحتي بتواند پي به نيرنگم ببرد و بداند كه من همسر واقعي اش نيستم.
قدم در راهي نهاده بودم كه مي دانستم پايانش تاريكي و سياهي است. احساسم نسبت به الهيار همه احساسات و عواطف ديگر را نابود ساخته بود.
پرده سياهي كه به روي ديدگانم كشيده بودم كوركورانه مرا به راهي مي برد كه انتهايش به رسوايي و بدنامي ختم مي شد.
بالاخره ما همه سوار كشتي شديم و فقط بيوك آقا و گويچك خاله ماندند تا به خيال خودشان پس از بهبود تلناز و چلهم پدر و مادرم به ما بپيوندند.
يقين داشتم حتي اگر الناز همه به هوش بيايد، هيچ كس حرفش را باور نخواهد كرد و گفته هايش را دروغ خواهند پنداشت.
در كشتي هم همه با هم بوديم و باز هم من با تظاهر به عزاداري صورتم را زير چادر مي پوشاندم. الهيار هم بهت زده و مبهوت بود و توجهي به حالت تصنعتي حركاتم نداشت و سعي در دلداريم نمي كرد.
بالاخره به بندر رسيديم و به كمك يكي از آشنايان مونس به نام مظفرخان، به خانه اي كه برايمان گرفته بود رفتيم. از هم جرأت و شهامت نزديك شدن به الهيار را نداشتم و از تيررس او مي گريختم. با عملي كه ناپخته و از روي ندانم كاري از من سرزده بود فقط توانسته بودم الناز را از مرد مورد علاقه ام دور كنم، ولي هيچ قدمي نمي توانستم براي نزديك شدن به او بردارم. آن شب همه خسته بوديم و نتوانستيم اتاقها را تقسيم كنيم. فرداي آن روز وقتي كه به ناچار با هم تنها شديم، دلم بي قرار يك نگاهش بود، اما جرأت نگريستن به او را نداشتم، دو دستي چادر را چسبيده بودم تا مبادا از سرم به روي زمين بيفتد.
الهيار به طرفم آمد، با دو دست چادر را گرفت، آن را از سرم كشيد گفت:
- چرا چادر را از سرت برنمي داري؟ مگر نامحرم در اتاق است؟
او همان مردي بود كه دوست داشتم، مردي كه به من محرم نبود و خود اين را نمي دانست.
اين راه به كجا ختم مي شد. بدنم در زير چادر مي لرزيد، ترس و واهمه هر لحظه بيشتر، سراپايم را فرا مي گرفت.
كاري كه كرده بودم اشتباه بود، اشتباه، اما راه برگشت در پشت سرم بسته بود.
با حركت تندي آن را از سرم برداشت. ديدگانم براي نگريستن به او حركتي از خود نشان نمي دادند.
در حالي كه مي گفت:
- به من نگاه كن الناز. دلم برايت خيلي تنگ شده. چرا از نگاهم گريزاني؟ مگر چه شده؟ اين دليل نمي شود كه چون پدر و مادرت مرده اند، تو از من گريزان باشي.
دستش به زير چانه ام قرار گرفت. سرم را به عقب خم كرد، به دقت به صورتم خيره شد و ناگهان فرياد زد و گفت:
- نه. تو الناز نيستي، تلنازي. غير ممكن است زن من باشي. زود باش بگو چه بلايي سرش آوردي؟
شهامتم را از دست داده بودم و قدرت هيچ عكس العملي را نداشتم. در نهايت خشم و نفتر هر عملي ممكن بود از او سر بزند.
زبان اعتراضم بسته بود و هيچ عكس العملي نمي توانستم از خود نشان بدهم. انكار ثمري نداشت. بايد از اول مي دانستم كه قادر به فريب او نخواهم بود.
دست به روي مرواريدي كه به گردن داشتم نهاد و آنچنان محكم آن را كشيد كه پاره شد و گفت:
- به چه جرأتي اين گردنبند را به گردنت انداخته اي. اين هديه من به الناز است. تو حق نداشتي آن را از او بدزدي. خدا مي داند اگر يك مو از سر زنم كم شود تكه تكه ات مي كنم.
دانه هاي مرواريد به روي فرش مي لغزيدند و هر كدام در گوشه اي پناه مي گرفتند. دل من درست مانند آن مرواريدها به زير پايم مي لغزيد و پاره پاره مي شد. مردي كه به خاطر عشق او همه ي احساسات و عواطف انساني را زير پا نهاده بودم تا سر حد جنون از من نفرت داشت.
سنگيني فشار گناه، بندِ آرزوهايم را پاره كرد. مي دانستم كه صداي فريادش را همه شنيده اند و اكنون ديگر از رازم آگاه شده اند.
در حالي كه زير لب به من دشنام مي داد به طرف در رفت و گفت:
- مطمئن باش تا وقتي مادر بچه ام را سالم به من تحويل ندهي نمي گذارم آب خوش از گلويت پايين برود.
براي جمع كردن دانه هاي گردنبند به روي فرش خم شد. مرواريدهاي غلتان از دستم مي گريختند و من براي به دست آوردنشان به روي زمين مي خزيدم.
به محض بيرون رفتن الهيار از اتاق، گلين خاتون صدايش زد و پرسيد:
- كجا داري مي روي؟ چه خبر شده، چرا فرياد مي زني؟
در جواب مادرش بلندتر فرياد كشيد:
- اگر بداني چرا فرياد مي زنم، حق را به من خواهي داد. اين زن تِلناز است. به الناز و آن زن بيمار بيچاره اي كه در باكو تنها و بي پناه گوشه بيمارستان افتاده، زن من است. مي فهمي زن من؟
صداي هق هق گريه اش كه از ته دل برمي خاست، بر نفرتم نسبت به الناز افزود. باز هم او سد راهم مي شد و دروازه عشق و محبت را به رويم مي بست.
در داخل سالن همه با هم حرف مي زدند و اظهار تعجب مي كردند.
صداي تِلي از همه بلندتر و رساتر بود:
- خيلي بعدي است، الهيار خان. آخر از كجا مي دانيد او تلناز است. شايد اشتباه مي كنيد.
- نه اشتباه نمي كنم. من هيچ وقت در تشخيص زنم از خواهرش دچار اشتباه نمي شوم.
ساچلي پرسيد:
- آخر پس چطور ظرف اين چند روز موفق به شناختن او نشديد؟
- اين زن با زرنگي روي از من پنهان مي كرد و من ساده ي احمق اين تصور را داشتم كه از شدت تأثر از مرگ پدر و مادرش، گوشه گير و منزوي شده. حالا مي فهمم چه دردي داشت. بايد فوراً به باكو برگردم. خدا مي داند اين دختر چه بلايي سر زن بيچاره من آورده. چطور فريب حقه بازيهايش را خوردم و حاضر نشدم به عيادتش بروم. لابد هر روز چشم به راهم بوده. لعنت به تو تلناز، لعنت به تو و نيرنگهايت.
گلين خاتون از ته دل نفرينم كرد:
- خدا از تو نگذرد دختر. خير از جواني ات نبيني. اين چه بلايي بود سر اين پسر و زن بيچاره اش آوردي.
صداي باز شدن در اتاق را شنيدم و بلافاصله چهره خشمگين پلنگ تير خورده اي كه آماده در بدنم بود در ميان دو لنگه آن نمايان شد.
قبل از اينكه بتوانم براي د فاع از خود حركتي نشان بدهم، به طرفم آمد. مشت محكمش را چندين بار به روي سينه ام كوفت. آ ب دهانش را به روي صورتم تُف كرد و به دشنام دادنم پرداخت:
- هرزه ي بي چشم و رو. چي خيال كردي، به خيالت رسيد كه مي تواني جاي آن زن معصوم را بگيريم. الناز كجا، تو كجا! معلوم مي شود پسر نازنينم تو را مي شناخت و مي دانست چه جانور موذي هستي كه بين شما دو نفر او را انتخاب كرده بود.
گاه به صورتم سيلي مي زد و گاه موهاي سرم را مي كشيد. الميرا براي آرام كردن مادرش، در حالي كه بكتاش را در بغل داشت، داخل اتاق شد و درست در لحظه اي كه گلين خاتون را به ديوار مي كوبيد، دست او را گرفت و گفت:
- بس كن آنا جان. كافي است. ممكن است او را بكشي.
دست از تلاش برنداشت و گفت:
- به جهنم. بگذار بميرد. هيچ مي داني الان مادر اين طفل معصوم كجاست؟
- مي دانم كجاست. ولي اين چاره درد ما نيست. بيا برويم به داد برادر بيچاره ام برسيم كه دارد از غصه مي ميرد.
- اگر بميرد خونش به گردن اين دختر مي افتد كه فقط به فكر هوي هوسهاي دل خودش است، آن وقت تو مي گويي دست از سرش بردارم.
صداي مونس را شنيدم كه خطاب به الهيار مي گفت:
- كجا مي روي الهيار خان. امروز هيچ كشتي به طرف باكو نمي رود. از آن گذشته ما مهاجرت كرده ايم و راه برگشت بسته است. صبر كن من هم بيايم تا با هم به اسكله برويم و بسپريم كشتي بعدي چه موقع حركت مي كنند تا بوسيله آن براي بيوك آقا پيغام بفرتيم و خبر بدهيم كسي كه در بيمارستان خوابيده الناز است و از او بخواهيم از حال زنت ما را خبر كند. اين تنها كاري است كه از ما برمي آيد. صبر داشته باش بالاخره دير يا زود تا يكي دو هفته ديگر هر سه عازم اران خواهند شد. خودت كه مي داني من چندين بار به ديدنش رفتم. باور كن حالش خوب بود و به گفته دكتر معالج به زودي به الت عادي برخواهد گشت.
الهيار آرام نگرفت و با لحن اعتراض آميزي گفت:
- من نمي توانم يكي دو هفته صبر كنم. هيچ وقت نتوانسته ام بيشتر از دو سه روز از زنم جدا بمانم. پس حالا چطور مي توانم يكي دو هفته بدون كوچكترين خبري از او منتظر ديدنش باشم.
- چاره اي بغير از انتظار نيست.
- لنت به من كه هواي مهاجرت به سرم زد و زندگي آرام و بدون دغدغه ام را تبديل به يك زندگي آشفته و پر از تشويش و نگراني ساختم.
از آن لحظه به بعد نگاههاي خشمگين و پر خشم عتاب و سرزنش ميز همه متوجه من بود. منفور و منزوي شدم. دانه هاي مرواريد را جمع كردم و آنها را گوشه ي چارقد گره زدم و زير چادرم از ديد ديگران پنهان ساختم، تا سر فرصت دوباره آنها را تعمير كنم.
گلين خاتون، الميرا، بهادر، ساچلي و زينعلي كه به آن خانواده بيشتر وابسته بودند و از همه بدتر الهيار، چشم ديدنم را نداشتند.
مونس و الهيار به اسكله رفتند و براي گويچك خاله پيغام فرستادند كه مواظب الناز باشد و تا بهبودي كامل او باكو را ترك نكند. برق اميدي كه هنوز ديدگان آن مرد را روشن نگه مي داشت، پس از بازگشت گويچك خاله خاموش شد و دانست كه الناز به محض بهبود و دانستن اين واقعيت كه آنها به ايران رفته اند، به قصد سفر به بندر سوار كشتي شده است. الهيار مجنوني بود كه آرام و قرار نداشت. من براي گريز از تيررس او جرأت نداشتم از اتاق كوچكي كه به دور از آن جماعت خشمگين به من اختصاص داده بودند، بيرون بيايم.
با خود فكر مي كردم مگر الناز چه مزتي بر من داشت كه اين طور اين مرد را شيفته خود كرده است.
در ميان آن جمع من تنها بودم و مطرود. همه به خونم تشنه بودند. فقط به الناز مي انديشيدند، نه به دختر تنها و بي پناهي كه در بهار جواني برگهاي شاداب و سرسبز احساسش را خزان عشق پژمرده ساخته و در زير پاي رهگذران بي بها افكنده است.
گويچك خاله كه در باكو شاهد اشك و زاري و بي قراري هاي الناز از دوري الهيار و بكتاش شده بود، بيشتر از ديگران مرا مورد عتاب و سرزنش قرار مي داد. با وجود اين وقتي نااميد از يافتن الناز، ناچار به سفر به تهران شديم، فقط او بود كه به خاطر شادي روح خواهر مرحومش مرا در پناه خود گرفت و نگذاشت بي سرپناه و تنها باشم.
بكتاش همچون الهيار بوي مادر را مي خاست و در بغل من آرام نمي گرفت. دلم پر از عشق بود، اما عشق را نفرين مي كردم. عشقي كه روزگار جواني ام را سياه كرده و به روي نقش آرزوهايم خط بطلان كشيده بود.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و چهارم
عقل اقتصاد گروه مونس بود كه به موقع و قبل از شروع انقلاب كمونيستي در شوروي، ماتها را تبديل به ريال كرد و كوشيد تا به ديگران هم تفهيم كند كه بندر جاي تجارت نيست و بهتر است زودتر عازم پايتخت شوند.
الهيار دل از بندر نمي كند و اصلاً به فكر تجارت و افزايش سرمايه نبود. كفش آهنين به پا كرده بود و خيال نداشت تا الناز را پيدا كند، آن را از پايش بيرون بياورد.
هر وقت نااميد از جستجو به خانه بازمي گشت، صداي ناله و نفرينهايش را مي شنيدم و خود را از ديد او پنهان مي كردم تا تير خشمش متوجه من نشود.
ديگر به فكر تصاحب قلب آن موجود دل شكسته نبودم. مهر و محبتم بي آنكه تغييري در ماهيت آن داده شود، بي حس و بي رمق شده بود.
خدا مي داند اگر مي دانستم الناز كجاست به سروقتش مي رفتم و دست او را در دست الهيار مي گذاشتم و مي گفتم:
«غلطي بود كه كردم، اين هم زن تو، ديگر دست از سرم بردار.»
مدتها طول كشيد تا گويچك خاله توانست الهيار را متقاعد كند كه جستجو بي ثمر است و بدون شك در راه سفر از باكو به بندر اتفاقي براي الناز افتاده وگرنه او آدرس مظفرخان را داشت و اگر به بندر مي رسيد، حتماً با آن مرد تماس مي گرفت.
بالاخره الهيار اميدهايش را در قعر دريا مدفون ساخت و كوله بار نااميدي را بست و بي آنكه تمايلي به اين سفر داشته باشد، به همراه گروه عازم تهران شد.
اكنون ديگر براي او فرقي نمي كرد كه كجا زندگي كند، در باكو، بندر، يا تهران. به من نگاه نمي كرد. چون چهره ام يادآور صورت زني بود كه دوست داشت و هيچ زني نمي توانست جاي محبت او را در قلبش بگيرد.
شايد اگر زودتر به اين حقيقت پي مي بردم، نه عمر و جواني خود را تباه مي كردم و نه عمر و جواني آن دو را.
با وجود اينكه بعد از آن ماجرا، گويچك خاله هم از من روي گردان شده بود، باز هم دلش نمي آمد يك دختر جوان و بي پناه را در شهر غريب به امان خدا رها كند و به ناچار حمايت از من را به عهده گرفت و در موقع سفر به تهران هم، مرا در دليجان در كنار خود نشاند.
گروه ما براي سفر در چهار دليجاني كه اجاره كرده بوديم تقسيم شد. وقتي در كاروانسراي بين راه استراحت و تعويض اسبهاي خسته، با اسبهاي تازه نفس پياده شديم، بيوك آقا با مردي آشنا شد كه در مسير ميدان، دكان عطاري داشت و اين بود كه مردهاي خانواده را وسوسه كرد كه به جاي رفتن به دنبال تجارت پارچه و اُرسي دوزي در بازار به فكر باز كردن دكان عطاري در سبزه ميدان باشند.
راه طولاني بود و با خستگي جسمي و روحي كه داشتم به سختي مي توانستم رنج سفر را تحمل كنم. به توصيه كالسكه چي، به مسافرخانه اي در خيابان ناصريه رفتيم و با وجود اينكه آنجا جاي مناسبي براي زندگي نبود تا پيدا كردن خانه اي براي اجاره در همانجا مانديم.
در تهران بيوك آقا و مونس به سراغ عطاري كه در بين راه با هم آشنا شده بودند رفتند و به كمك او دكاني در سبزه ميدان اجاره كردند و مشغول كسب و كار شدند.
الهيار علاقه اي به كار عطاري نداشت، اما چون در ابتداي ورود به تهران هنوز راه و چاه را نمي شناخت، چاره اي به غير از همكاري و همفكري با ديگران را نيافت.
يك روز كه به خود جرأت دادم و از او خواستم پرستاري از بكتاش را به من بسپارد آن چنان بر سرم فرياد كشيد كه از گفته پشيمان شدم.
تكليف دكان كه معلوم شد هر كس براي خود خانه اي در حوالي خيابان نظاميه، در بهارستان فعلي خريد. الهيار با مادر و برادرش همخانه شد و من با گويچك خاله و بيوك آقا.
انعطاف خاله ام بيشتر از ديگران بود و با وجود اينكه به خاطر خطايم هيچ وقت نمي توانست مرا ببخشد، از آن مي ترسيد كه اگر در خانه ي خود پناهم ندهد، در صورت بروز حادثه ناگواري برايم در پايتخت، روح خواهر مرحومش از او آزرده شود.
ساچلي و تِلي ديگر مرا تحويل نمي گرفتند و با وجود بي همدمي در شه غربت، تمايلي به رفت و آمد با من نداشتند. الهيار، مادر و خواهرش براي اينكه با من روبرو نشوند، به آن خانه رفت و آمد نمي كردند و اكثر اوقات اين گويچك خاله و بيوك آقا بودند كه به منزل آنها مي رفتند. گناهي كه مرتكب شده بودم، مجازاتش تنهايي و بي همدمي بود .
خودم را لعنت مي كردم كه چرا در باكو هنري نياموخته ام كه لااقل بتوانم از آنهايي كه تشنه خونم هستند، جدا شوم و در گوشه اي دورافتاده اي به دور از فاميل روزگار بگذرانم.
صبح ها بيوك آقا كه به مغازه مي رفت، خاله ام چادر را به كمر مي بست. حياط و ايوان را آب و جارو مي كرد و من، از پشت پنجره به تماشايش مي ايستادم و منتظر مي شدم تا مرا به صرف صبحانه صدا بزند.
در بين ما سكوت حاكم بود، حتي در موقع صرف غذا هم كلمه اي سخن نمي گفت. ديوار سكوت سنگي بود و من جرأت و قدرت شكستن آن را نداشتم. او حتي نگاه كردن به مرا هم حرام مي دانست.
مدتها با خود كلنجار رفتم و به دنبال راه گريز گشتم. تا بالاخره يك روز بقچه لباسهايم را با اندوخته مختصري كه هنوز برايم باقي مانده بود، به دست گرفتم و موقعي كه او مشغول آبپاشي حياط خانه بود، مظلوم وار سر به زير افكندم و در مقابلش ايستادم، پنجه درد را مشت كردم و آن را محكم به روي ديوار سنگي سكوت كوفتم و گفتم:
- گويچك خاله جان آمده ام اجازه بگيرم كه از اينجا بروم و مژده بدهم كه ديگر از دست من خلاص مي شويد.
آبپاش را به زمين نهاد، دست به كمر زد و با لحن طعنه آميزي پرسيد:
- خانم كجا مي خواهند تشريف ببرند؟
- هنوز نمي دانم ولي تصميم براي رفتن قطعي است.
- كه چه بشود! توي اين شهر غريب كجا داري كه بروي؟
- هيچ جا را ندارم. اما ديگر اينجا هم نمي خواهم بمانم. شما از من متنفريد. تحملم را نداريد. در مدت اين چهار سالي كه به تهران آمده ايم، حتي يك بار هم نگاهم نكرده ايد. بيش از اين نمي خواهم باعث عذابتان بشوم.
- پس خودت هم مي داني كه باعث عذاب همه هستي. پنج سال است خواهرم مرده، دختر بيچاره اش دزديده شده و معلوم نيست مرده يا در گوشه اي از دوري شوهر و بچه اش له له مي زند و آه و ناله سر مي دهد. نه من مي توانم فراموش كنم و نه الهيار بيچاره كه يك بچه بي مادر را توي دامنش گذاشتي. حالا با كمال پررويي بقچه ات را زير بغل زده اي، مي خواهي تهديدم كني كه اگر نسبت به تو مهربان نشوم، تركم مي كني. خيالت راحت از مهرباني خبري نيست. خدا كند قبل از اينكه يك روز ناچار شوم يك نگاه پرمهر و محبت به تو كنم، هر دو چشمم كور بشود و آن روز را به چشم نبينم. بلايي كه تو به سر خانواده ما آوردي، فراموش شدني نيست. آخر چطور توانستي درست در لحظه اي كه مادر و پدرت ضجه كنان داشتند جان مي دادند، به چاي اينكه به فكر نجات آنها باشي، به دنبال هوي و هوسهاي دلت با افكار پليدت نقشه هاي شوم خود را دنبال كني. چطور توانستي در لحظه بحراني به فكر دزديدن گردنبند خواهرت، سروقت مدارك و جواز سفر و تصاحب شوهرش باشي. لعنت به تو دختر نادان.
پاهايش را بغل كردم و گفتم:
- مي دانم خاله جان، مي دانم كه خطاكارم. ولي عشق الهيار چشم عقلم را كور كرده بود و حالا كه هشيار شده ام پشيمانم. بايد چهم كار كنم كه مرا ببخشيد.
در حالي كه به شدت مي گريستم به روي گالش خيس و گلي اش بوسه زدم و التماس كنان ادامه دادم:
- مرا ببخشيد خاله جان خواهش مي كنم.
پاهايش را از زير سرم كشيد، با لحني كه نشان مي داد گريه و التماسهايم در دل سنگش اثري نكرده است گفت:
- هر چه فكر مي كنم مي بينم خطايت قابل گذشت نيست. آن طفل بي مادر هميشه جلوي چشمم است. آن جوان دلشكسته و افسرده كه تو عشق و اميدش را بر باد دادي و آن خواهر بخت برگشته ات اگر جلوي چشمم نيست، در قلم كه هست. چطور مي توانم فراموش كنم كه هميشه دلش به دنبال الهيار مي رفت و از دوري اش آرام و قرار نداشت. بگو آن شب توي بزازي چه اتفاقي افتاد؟ آيا اين تو نبودي كه بعد از آتش سوزي آن بلا را سر الناز آوردي؟
جرأت اقرار نيافتم، انكار كردم و گفتم:
- نه، من نبودم. باور كنيد وقتي رسيدم، بيهوش روي زمين افتاده بود.
- پس چرا كمكش نكردي؟ هيچ مي داني كه اگر به دادش نمي رسيدند، وقتي دامنه آتش وسيع مي شد، چه بلايي سرش مي آمد؟
- در آن لحظه فكرم درست كار نمي كرد و نمي فهميدم دارم چه كار مي كنم
- اتفاقا فكرت درست از روي نقشه كار مي كرد و خوب مي دانستي كه داري چه كار مي كني. اين تو بودي كه آن چهارپايه لعنتي را به سرش زدي و باعث بيهوشي اش شدي. فكر مي كني من نمي دانم. اگر صدايم در نمي آيد و سكوت مي كنم، به خاطر آبروي خواهر مرحومم است كه نمي خواهم بيشتر از اين روحش معذب شود وگرنه روزي كه به آنجا رفتم تا دكان را براي تحويل به مالك جديد تميز كنم، بغير از پستويي كه آتش گرفته بود، در داخل بزازي هيچ سقفي نريخته بود و هيچ جسم سنگيني به زمين نيفتاده بود كه به سر الناز ضربه بزند و باعث بيهوشي اش شود. پس چطور توقع داري تو را بخشم و از گناهت بگذرم.لابد مي خواهي بگويي من كه قصد كشتن خواهرم را نداشتم، درست است. ولي اميدوار بودي سرايت دامنه آتش به آن نقطه باعث مرگش شود. از جلوي چشمم دور شو و برگرد به اتاقت. بيخود بقچه لباسهايت را به رُخم نكش. اگر تو را پناه دادم به احترام روح مادر مرحومت بود كه هر چه باشد از خون و گوشت او هستي. نه مي توانم بي آبرويي ات را ببينم و نه آوارگي ات را. با خود گفتي، حالا كه با من حرف نمي زند، تحويلم نمي گيرد، بقچه ام را برمي دارم و از اين خانه مي روم. هيچ فكر كردي به كجا مي خواهي بروي؟ همين تصميم هاي عجولانه و بي فكرانه باعث آن ماجراهايي مي شود كه جبرانش ممكن نيست. تو نه جايي را داري و نه بغير از اقوامت كه از همه به تو نزديكتر و از همه دورتر هستند، كسي را مي شناسي. فكر نكن اگر بقچه را به دست بگيري، تحريكم مي كني كه از ياد ببرم چه بلايي سرمان آورده اي. تا وقتي يك پدرسوخته اي پيدا نشود كه دستت را بگيرد از اين خانه بيرون ببرد، مگر نعشت از اينجا بيرون برود.
- به اين ترتيب تا آخر عمر بيخ ريش شما بسته شده ام، چون خيال ندارم ديگر اسم هيچ مردي را به زبان بياورم.
- آن ديگر به خودت مربوط است. فكر نكن الان نصيحت مي كنم شوهر كني و سر و سامان بگيري. اين مسئله برايم اهميت ندارد، بلكه مهم اين است كه بي آبرو نشوي و حرمت خانواده را حفظ كني.
- شما فقط به فكر آبروي خودتان هستيد، نه من.
- مگر تو به فكر ما بودي. بلند شو برو به همان چهارديواري اتاق خودت، دختر بي چشم و رو و بيش از اين خونم را به جوش نياور. مگر ساچلي و تلي آدم نبودند. هر كدام شوهر كردند، سروسامان گرفتند و هيچ كدام به اين فكر نيفتادند كه شوهرخواهرشان را بدزدند و او را به روز سياه بنشانند. دل من گنجينه اسرار است. در تمام اين سالها سكوت اختيار كردم و در مورد رازي كه حفظ آن قلبم را سوراخ سوراخ مي كند و زبانم را مي سوزاند كلمه اي بر زبان نياوردم و نگذاشتم كسي بويي از آن ببرد، پس بيخود زبانم را باز نكن. بگذار باز هم اين راز سر به مهر بماند.
سماجت كردم و گفتم:
- شما اشتباه مي كنيد خاله جان. من قصد كشتن الناز را نداشتم و برخلاف تصورتان آن ضربه را من به سرش نزدم و لحظه اي كه بيهوش شد آنجا نبودم.
- تو كه هنوز از رو نرفته اي دختر بي حيا اصلاً از من چه مي خواهي؟
با وجود اينكه حرفهايش دلم را مي سوزاند، كوشيدم تا زبان دلش را به دست بياورم و گفتم:
- تنها چيزي كه مي خواهم مهرباني است. خواهش مي كنم اين قدر به من سركوفت نزنيد.
- تو از مهرباني چه مي داني كه از من آن را طلب مي كني. هر وقت نگاهت مي كنم اشكها و التماس هاي الناز براي اثبات اينكه او الناز است، نه تِلناز، در خاطرم مجسم مي شود. خدا مي داند چقدر پشيمانم كه چرا روز اول باور نكردم كه راست مي گويد. خوب گوش كن ببين چه مي گويم. هيچ وقت از من توقع محبت را نداشته باش و گمان نكن مي توانم تو را ببخشم. با اشك و زاري هايت نمي تواني دلم را نرم كني، چون اين خودت بودي كه با آن عمل ناپسند آن را سنگ كردي. پس برو و از جلوي چشمم درو شو.
لحظه اي كه تصميم گرفتم تلناز را از سر راهم بردارم، نمي دانستم كه با اين كار دارم او را براي هميشه بر سر راه خود مي گذارم. بقچه ام را برداشتم، به اتاقم برگشتم و از همان روز قسم خوردم كه ديگر هيچ وقت، تلاش براي نفوذ در قلب خاله ام نكنم.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و پنجم
سالها به روي ديوار زندگي ام خط مي كشيدند و مي گذشتند، احساسم به الهيار مرده بود. مردي كه عشقم به او، باعث تباهي زندگي من و خواهرم شده، ديگر برايم جلوه اي نداشت.
يك شب از شنيدن صداي پاي بيوك آقا كه پشت در اتاقم متوقف شد، خيلي تعجب كردم. ضربه كوتاهي به در زد، سپس زير لب يااله گفت و داخل شد. از ديدنش هم متعجب شدم و هم خوشحال. بالاخره يك نفر پيدا شده بود كه از حرف زدن با من اكراه نداشت.
سر كه بلند كردم، در نگاه او اثري از مهرباني نديدم. بي تفاوت بود و به خاطر اجباري كه او را وادار به آمدن كرده، راضي به نظر نمي رسيد . به سلامم به سردي پاسخ گفت. سپس بي تعارف همانجا نزديك در به ديوار تكيه داد، نشست و آغاز سخن كرد:
- خيال ندارم زياد حاشيه بروم. محمدقلي خان را كه مي شناسي همسايه روبرويي خودمان كه زنش تازه سر زا رفته و نوزادش بي مادر است، مي خواهد براي خواستگاري تو به خانه ما بيايد. فقط يك كلام بگو، حاضري زنش شوي يا نه؟
حوصله بحث و گفتگوي با من را نداشت. فقط جواب صريح و فوري مي خواست. من نه محمدقلي خان را مي شناختم و نه ميلي به شناسايي او داشتم. برايم مهم نبود جوان است يا پير. خوش قد و بالا و خوش صورت است يا بدشكل و بدهيبت. مهم اين بود كه ديگر هيچ مردي را نمي خواستم. خاله ام با وجود اينكه تظاهر مي كرد به فكر من نيست، به فكر من بود و مي خواست هم خودشان را خلاص كند و هم مرا. اما من به اشتباه جواني ام را به پاي مردي باخته بودم كه كوچكترين توجهي به من نداشت و اكنون در سن سي سالگي دلم به اندازه غصه هام پير بود.
دل الهيار هم چون من در جواني پير شده بود و ميلي به شنيدن قصه هاي جواني نداشت. هرازگاهي او را مي ديدم كه دست پسرش را به دست دارد و براي بردن بكتاش به مدرسه از جلوي خانه ما عبور مي كند. مي دانستم كه انتظار پوست قلبش را كنده.
او به اين اميد به ايران آمده بود كه ديگر دائم السفر نباشد و مجبور نشود براي رفت و آمد بين باكو و لنكران، از زن و بچه اش دور بماند. ولي اكنون ديگر نه سوار كشتي مي شد و نه در آن طرف آب زني چشم به راهش بود.
گويچك خاله سرش با نوه هايش گرم شد و وجود مرا در آن خانه از ياد برد. دلتنگ كه مي شدم از منزل بيرون مي رفتم و دوري در اطراف آن مي زدم. بيوك آقا ارثيه مرا به كار انداخته بود و سود آن را ماه به ماه به من مي داد كه از خود اندوخته اي داشته باشم. شايد به زماني فكر مي كرد كه بعد از مرگ آنها ناچار نباشم دست گدايي به سوي كساني دراز كنم كه حاضر به بردن نامي از من نبودند.
الهيار در كار عطاري دوام نياورد و بالاخره به كار سابق خود برگشت و در خيابان شاه آباد، دكاني خريد و به پارچه فروشي پرداخت. صداي تِلي آنقدر بلند بود كه هر وقت به خانه ما مي آمد و به شرح ماجراهاي خانوادگي مشغول مي شد همه آنچه را كه مي گفت مي شنيدم و از آنچه كه گذشته بود باخبر مي شدم.
يكروز موقعي كه براي خريد به شاه آباد رفته بودم، او را ديدم كه پشت پيشخوان ايستاده و مشغول گفتگو با مشتري است.
چين روي پيشاني اش عميق بود و موهاي سياه سرش در ميان سپيدي هاي آن انگشت شمار.
براي يك لحظه نگاهش به روي چهره ام متوقف شد و جمله اي كه داشت از دهانش بيرون مي آمد به روي لبانش خشكيد. با شتاب به طرف در آمد و به من كه جرأت كوچكترين حركتي را نداشتم، نزديك شد و به دقت نگاهم كرد. ناگهان برق آشنايي خاموش شد، نفرت جاي آن را گرفت و پشيمان از اشتباهي كه كرده بود، به داخل دكان بازگشت.
از رو نرفتم. داخل بزازي شدم. روبروي او ايستادم و گفتم:
- من الناز نيستم. تلنازم، اما خواهش مي كنم اين طور با تنفر به من نگاه نكن.
بر سرم فرياد كشيد و گفت:
- از اينجا برو بيرون. تو حق نداشتي داخل مغازه ام بشوي. زود باش از جلوي چشمم دور شو.
من از او عشق نمي خواستم، بخشش مي خواستم. ولي الهيار گمان مي كرد باز هم به دنبال جلب محبتش هستم و مرا از خود راند. به ياد بچگي هايم افتادم كه برايم شيريني و شكلات مي آورد و دست نوازش بر سرم مي كشيد.
آن روزهاي آفتابي زندگي و آن خاطرات شيرين را ابر سياهي پوشانده بود، ابر سياهي كه بارش اشكهايم، باعث نمي شد كه دوباره هواي زند گي ام آفتابي شود.
ساناز دختر ساچلي نوه ي مورد علاقه گويچك خاله بود و وقتي او به آنجا مي آمد، حتي يك لحظه هم خنده از لبان مادربزرگش دور نمي شد. موقعي كه قربان صدقه اش مي رفت ، صدايش از جرز ديوار اتاقم عبور مي كرد و به گوشم مي رسيد كه مي گفت: «الهي نميرم و عروسي تو را ببينم»
وقتي كه ساچلي و زينعلي خداحافظي مي كردند و با بچه هايشان به خانه ي خود بازمي گشتند، از پشت پنجره به تماشاي آن دختر سرخ و سفيد چشم آبي مي ايستادم و از مشاهده زيبايي اش لذت مي بردم و هيچ وقت به خاطرم نمي رسيد كه يك روز ممكن است او عروس الهيار شود.
بكتاش پسر خوش قد و بالا و خوش صورتي شده بود كه خاطرات دوران نوجواني پدرش را كه به بزازي پاپا مي آمد و در واقع خاطره آغاز عشقي را كه باعث بدنامي ام شد، در خاطرم زنده مي ساخت.
به بهانه هاي مختلف سر راهش را مي گرفتم و بي آنكه مرا بشناسد، سير نگاهش مي كردم. وقتي به او مي نگريستم، جوان مي شدم و وقتي از كنارم مي گذشت و مي رفت، دل پير شده در جواني ام را به ياد مي آوردم و به حسرتهايم مجال مي دادم كه آه شوند و از سينه ام بيرون آيند.
شب عروسي بكتاش و ساناز، بغير از من كه محكوم به دور ماندن از آن جمع بودم، همه فاميل در خانه الهيار حضور داشتند. گرچه يك نفر ديگر هم بغير از من حسرت شركت در عروسي اين پسر به دلش ماند.
در آن لحظه به ياد آوردن نام خواهر گمشده ام دلم را لرزاند و به زبان آوردن نام او، زبانم را.
اگر الهيار ديوار فاصله بين من و الناز نمي شد هميشه من و خواهرم با هم مي مانديم و هيچ وقت در زندگي احساس تنهايي نمي كردم.
گويچك خاله به آرزوي خود رسيد و عروسي ساناز را به چشم ديد و بعد از آن چون ديگر آرزويي نداشت، ميل زنده ماندن را در وجودش كشت و در بستر بيماري افتاد . موقعي كه او را رنجور در بستر ديدم، با ترس و لرز از اتاقم بيرون آمدم و به پرستاري اش پرداختم.
اولين باري كه با كاسه ي آش بر بالينش نشستم، دستم را كنار زد و از خوردن امتناع كرد.
بيوك آقا كه خود رنجور و ناتوان شده بود، با لحن تندي خطاب به او گفت:
- بس كن زن. حالا وقت اين حرفها نيست. به اندازه كافي زحمت اين دختر را كشيده اي، بگذار لااقل در وقت نياز كمكت كند.
با سماجت سر را به علامت آفتا
نفي تكان داد و با صداي ناله مانندي كلمه «نه» را به زبان آورد. اما من اعتنايي به ناخشنودي اش نكردم و قاشق اش را به زور از ميان دندانهاي قفل شده، به داخل معده اش سرازير ساختم. از آن روز به بعد من كدبانوي خانه بودم. بعد از آب و جاروي حياط، به نظافت خانه و پخت و پز مي رسيدم. خاله ام را ترو خشك مي كردم و به پرستاري از تنها موجودي كه در زمان بي پناهي به فريادم رسيده بود، مشغول مي شدم.
هر وقت ساچلي و تِلي و سلمان با عروس و دامادهاي خاله ام به آنجا مي آمدند، باز هم به خلوت اتاقم پناه مي بردم و آنها را با هم تنها مي گذاشتم.
اكنون بكتاش هم از آن خانواده بود و با ساناز و دختر كوچكشان نازلي به ديدن مادربزرگ بيمار همسر خود مي آمد.
يكبار موقعي كه بيوك آقا در منزل نبود و به ناچار من در را به روي آنها شودم، بكتاش از ديدنم ابرو در هم كشيد. همان موقع بود كه فهميدم از آنچه بين من و مادرش گذشته آگاه است.
به سيني چايي كه در مقابلش نهادم، دست نزدند و ي آنكه با من همكلام شوند، پس از عيادت كوتاهي از زن بيمار خانه را ترك كردند و به من فهماندند كه براي هميشه منفور و مطرود اين خانواده ام.
بعد از رفتن آنها سرم را به روي سينه خاله ام نهادم و در حالي كه به شدت مي گريستم، گفتم:
- گويچك خاله جان. آنها به چايي كه ريخته بودم، دست نزدند. در اين خانواده هيچ كس چشم ديدن مرا ندارد. چند سال ديگر بايد تقاص آن عملم را پس بدهم؟
با دستهاي رنجور سرم را از روي سينه اش عقب راند و با صدايي كه به زحمت به گوش مي رسيد گفت:
- تا زنده اي بايد تقاص پس بدهي. تو اين پسر را بي مادر كردي. مي فهمي تو؟ خيال مي كني نمي داندچه به سرش آورده اي.
چه به سر آنها آورده بودم و چه به سر خودم. تيرگي روزهايم از شبهايم هم سياه تر بود.
روزي كه احساس كردم گويچك خاله بي حس و بي رمق شده و جان براي بيرون آمدن از تنش شتاب دارد، به روي پايش افتادم و التماس كنان از او خواستم كه مرا ببخشد و از گناهم چشم پوشي كند، ولي آن زن سرسخت باز هم سخت و بي گذشت بود، نه حركتي از خود نشان داد و نه آن كلمه را كه من مي خواستم به زان آورد. با نگاه به من فهماند كه اگر آنچه را كه من مي دانم آنها بدانند، واي به روزگارت.
در مراسم عزاداري اش باز هم من به اجبار غايب بودم و اشكهايم در خلوت اتاقم ريخته مي شد، نه در ميان جمع و بر مزارش.
گويچك خاله با كينه هايش زندگي كرد و با كينه هايش مرد.
بعد از آن من ماندم و بيوك آقا و كوشيدم تا با خدمت به او لااقل نظر آن مرد نيك نفس را كه بر خلاف همسرش گناهم را به رخم نمي كشيد و در مورد گذشته كلامي بر زبان نمي راند، نسبت به خودم برگردنم.
عطاري را به دست پسرش سلمان سپرده بود و اكثر اوقات خود را در منزل مي گذارند. گاه بر سر سجاده مي نشست و در حالي كه تسبيح مي گرداند، براي زن مرحومش طلب آمرزش مي كرد و گاه مي شنيدم كه براي دختري هم كه روحش آلوده به گناه شده طلب مغفرت مي كند.
چند سالي كه بعد از خاله ام زنده بود، حتي يكبار هم نشنيدم كه در كلام او رنگي از ملامت باشد.
چون مي دانست كه بعد از مرگش ممكن است بچه هايش مرا از آن خانه بيرون كنند، خانه كوچكي در همان حوالي برايم خريد كه بدون سرپناه نمانم.
روزي كه ديدگان خود را بر هم نهاد، در آن خانه تنها بوديم. از شدت ترس و وحشت مي لرزيدم و نمي دانستم كجا بروم و توسط چه كسي خبر مرگ او را به بچه هايش بدهم.
ديروقت بود و در خيابان پرنده پر نمي زد. به هر طرف نظر افكندم، كسي را نديدم. مي دانستم كه خانه ساچلي از همه به آنجا نزديك تر است. دستم را به روي كوبه در نهادم و چندين بار پياپي آن را به صدا درآوردم. زينعلي در را به رويم گشود و پشت سر او بكتاش را ديدم كه دخترش نازلي به پاي پدرش چسبيده بود و از ترس مي لرزيد. آن موقع او پنج سال بيشتر نداشت، ولي شباهتش به دوران كودكي من و الناز نگاهم را به روي چهره اش ميخكوب كرد.
زينعلي با لحني كه حاكي از نگراني بود پرسيد:
- چه خبر شده چرا پريشاني؟
نيازي به مقدمه چيني نبود. با صداي لرزاني پاسخ دادم:
- بيوك آقا مرده. زود باشيد عجله كنيد.
معلوم مي شد آن شب همه در منزل آنها جمع بودند. همين كه اين جمله از دهانم بيرون آمد، ساچلي و تِلي چنگ به صورت انداخته و اشك و فرياد را با هم آميختند و به سرعت شروع به دويدن به طرف خانه پدرشان كردند. الهيار هم آنجا بود و بي آنكه به من نگاه كند، به همراه بقيه اعضاء خانوادهخ، به آن سو روان شد.
باز هم من ماندم و تنهايي و كنج خلوت اتاقم و سكوت در ميان آن غوغا. يك هفته بعد قبل از اينكه بچه هاي بيوك آقا مرا از آن خانه بيرون كنند، اسبابهايم را برداشتم و به منزل كوچكي كه آن مرد دورانديش برايم خريده بود، نقل مكان كردم.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و ششم
در چهل و پنج سالگي تنها و بي كس شدم. اتاقهاي خانه كوچكي كه بعد از اين به من تعلق داشت، برايم غريب و نامأنوس بود.
شبها چراغ را كه خاموش مي كردم، وحشت دلم را مي انباشت و با كوچكترين صدايي از خواب مي پريدم.
بالاخره ناچار شدم دو اتاق بالاخانه را به مادر و دختري كه كارشان بافندگي بود، اجاره بدهم و از اين راه، هم امرار معاش كنم و هم از تنهايي دربيايم و به كمك آنها حرفه اي بياموزم.
ايران خانم و دخترش توران از گذشته تاريكم بي خبر بودند و از نشست و برخاست با من هراسي نداشتند.
كم كم آنچه را كه آنها مي دانستند، من هم آموختم. شبهاي زمستان در كنار كرسي مي نشستيم و براي انجام سفارش مشتري هر كدام يك طرف ژاكت را سر مي انداختيم و بر آن ميل مي زديم.
آن دو زن، آدمهاي كنجكاوي نبودند و هيچ وقت از من سوال نمي كردند كه چرا تا چهل و پنج سالگي شوهر نكرده ام و هميشه غمگين و افسرده ام. حتي گاهي كه نياز به درد دل را احساس مي كردم، آنها تمايلي به شنيدن آن نداشتند. ما هميشه از زبان حال سخن مي گفتيم، نه از گذشته هاي دوري كه يادآوري اش عذاب آور بود.
سالها در آرامش و سكوت مي گذشت. دو سال بعد توران شوهر كرد و به خانه بخت رفت و من ماندم و ايران خانم. برخلاف تصورم كه گمان مي كردم بعد از مرگ گويچك خاله و بيوك آقا، ديگر فرصتي پيش نخواهد آمد تا با الهيار و خانواده اش روبرو شوم، چند سال بعد يكروز در موقع عبور از جلوي دبيرستان شاهدخت، در خيابان شاه آباد، كه آنموقع سرآمد دبيرستانهاي دخترانه تهران بود، نازلي را ديدم كه روپوش اُرمك به تن، با همان گونه هاي سرخ و سفيد و موهاي فرفري بور از در مدرسه بيرون مي آيد.
دلم مي خواست بدانم كه آيا ناظم مدرسه آنها هم مانند ناظم مدرسه ما در باكو، موهاي او را زير شير آب خيس مي كند تا فرهاي آن را باز كند بر گونه هاي سرخش به خيال اينكه سرخاب ماليده، دستمال تر مي كشد يا نه؟
در نگاهش فقط يك مكث كوتاه بود. مكث به روي چهره اي كه به نظرش هم آشنا مي آمد و هم بيگانه.
چهره من شكسته بود، آنقدر شكسته كه نازلي نمي توانست آن را به جاي چهره خود بگذارد و چون آيينه اي در آن بنگرد.
به روي صورت وي برگهاي سرسبز جواني سايه مي افكند و به روي چهره من برگهاي خشك و خزان زده زندگاني.
چند ماه بعد، يكبار ديگر در گرمابه نزديك منزلمان، در موقع انتظار كشيدن براي خالي شدن مره، او را ديدم كه چون من به روي صندلي در راهرو انتظار نشسته و منتظر نوبت بود.
برخلاف من كه ديدن اين دختر، هميشه خاطره هاي تلخ و شيرين دوران شباب را به صف مي كشيد، نازلي بي تفاوت و بي اعتنا بود و در اولين نگاهي كه بسويم افكند كه در واقع همان يك نگاه بود، هيچ عكس العملي كه حاكي از آشنايي باشد، در چهره اش نمايان نشد.
در تمام مدتي كه زير دوش ماندم، فقط آب به روي بدنم مي ريختم و مي گريستم و اصلاً به فكر شستن سر و تنم بودم.
چه به سر خودم آوردم و چه به سر خواهر بيچاره ام.
در تمام زندگي ام ضربه سنگين اشتباهات، شلاق وار، پشت ندامتهايم را سياه مي كند و فرياد درد را از سينه ام بيرون مي كشد.
آخرين باري كه الهيار را ديدم، دو سال پيش بود. آن روز خيابان شاه آباد شلوغ و پرازدحام بود و اتومبيلها براي عبور از كنار هم، بر يكديگر سبقت مي رفتند و براي رسيدن به مقصد شتاب داشتند.
ناگهان پيرزني كه در ميان آن ازدحام، داشت از عرض خيابان عبور مي كرد، نگاهم را به آن سو كشاند و سپس بدن نحيف و لرزانش را ديدم كه از رو زمين بلند شد و چند قدمي دورتر از اتومبيلي كه به او زده بود و به سرعت گريخته بود، روي زمين افتاد.
وقتي به كنارش رسيدم، ديوار گوشتي به دورش كشيده شده بود، راهي براي عبور باقي نمي گذاشت.
با فشار دست راهي باز كردم و به كنار پيرزن بيچاه رسيدم. صداي ناله ي جگرخراشش از درد ناشي از ضربه وارده حكايت مي كرد و از درد به خود مي پيچيد، اما ضعف و ناتواني به او قدرت فرياد را نمي داد. كنارش زانو زدم و گفتم:
- مادر جون كجايت درد مي كند؟
قبل از اينكه پاسخي بدهد، سربلند كرد و به مخاطب خود نگريست. شايد صداي آشنايم نظرش را جلب كرد و شايد اين غيرارادي بود. با اينكه سالها از آخرين ديدارمان مي گذشت، در همان نگاه اول او را شناختم. اين زن گلين خاتون مادر الهيار بود كه با نگاه بي نورش داشت در چهره ام خطوط آشنايي را رديابي مي كرد.
به محض اينك از اين رديابي به نتيجه رسيد گفت:
- نمي خواهم وقتي كه دارم جان مي دهم تو در مقابلم باشيم. از اينجا برو و بگذار آسوده بميرم.
با وجود نفرت كه در ديدگانش بود، نمي توانستم رهايش كنم و بروم.
آن روز را به ياد آوردم كه سرم را به ديوار مي كوبيد، موهايم را محكم مي كشيد و به صورتم تُف مي كرد و دشنامم مي داد.
در آن لحظه او زار و نزار بود و قدرت مقابله با مرا نداشت، اما ناتوان تر از آن پيرزن، من بودم كه فشار بار گناه زانوانم را لرزان و قلبم را پرتپش ساخته بود.
ولي در آن موقعيت، وقت آن نبود كه به پايش بيفتم و از او حلال خواهي كنم، بلكه وقت آن بود كه به ياري اش بشتابم.
خطاب به جمعيت گفتم:
- خواهش مي كنم او را از جايش تكان ندهيد. دكان پسرش همين نزديكيهاست. من مي روم صدايش كنم.
همين كه شروع به دويدن كردم، صداي گلين خاتون را شنيدم كه مي گفت:
- نه تو نرو. الهيار از تو متنفر است و چشم ديدنت را ندارد.
بي توجه به سخنانش به راهم ادامه دادم. قسمت من اين بود كه هميشه حامل خبر بدي براي اين خانواده باشم. چه بسا آنها مرا جغد شوم بدبختي مي ناميدند.
به جلوي بزازي رسيدم، ايستادم و با ترديد چشم به داخل دوختم. الهيار آنجا بود و داشت پارچه را براي مشتري متر مي كرد.
براي چه آنجا ايستاده بودم و براي چه داشتم نگاهش مي كردم. مادر اين مرد داشت جان مي داد. نبايد مي گذاشتم فرصت از دست برود.
سراسيمه داخل شدم و براي اينكه فرصت اعتراض را به او ندهم، با لحن شتابزده اي گفتم:
- زود باشيد، عجله كنيد. ماشين به مدرتان زده و او بدحال است.
متر از دستش به زمين افتاد و پارچه به روي پيشخوان لغزيد. در يك چشم به هم زدن به حلوي در رسيد و شروع به دويدن كرد.
براي او مهم نبود كه چه كسي اين خبر را آورده، آنچه كه اهميت داشت اين بود كه مادرش نياز به كمك دارد. لزومي نمي ديدم كه به دنبالش بروم. شاهد ماجرا باشم و وجود فراموش شده ام را در لحظه بحراني زندگي اش به ياد او بياورم.
الهيار را ديدم كه در ميان جمعيت راه باز مي كند. به محض اينكه به مادر خود رسيد، صداي فريادش را شنيدم.
- نه آنا، حالا زود است كه مرا تنها بگذاري، خواهش مي كنم چشمهايت را باز كن.
همانجا به ديوار تكيه دادم و در مرگ زني گريستم كه بيشتر از همه آرزوي مرگم را داشت. اين آخرين ديدار من با الهيار بود و آخرين ورق كتاب زندگي ام كه در سرفصل آن نوشته شده «به محض اينكه پا به اين جهان نهادم، در اولين نگاه به دورنماي زندگي ام، خود گريستم و در آخرين نگاه به آن، باز هم خود گريستم. چون مي دانستم هيچ كس در مرگم گريه نخواهد كرد»
من دارم مي ميريم نازلي. شايد فقط چند روز ديگر زنده باشم. اين چندمين بار است كه در بيمارستان بستري مي شوم. درست نمي دانم بيماري سرطان از كجاي بدنم سر درآورد، اما اكنون همه ي وجودم را فراگرفته و ديگر هيچ اميدي به بهبودي نيست.
اين پايان راه است، راهي كه از نيمه آن چشم به پايان داشتم. تو از همه ي ماجراهاي زندگي من آگاهي. حتي از رازي كه تا امروز از آشكار شدن آن مي ترسيدم، ولي حالا ديگر برايم فرقي نمي كند كه اين راز آشكار شود يا نه. چون ديگر نه گلين خاتون زنده است كه مشت به سينه ام بزند و سرم را به ديوار بكوبد و نه خاله ام از روي حدس و گمان از آن راز آگاه شده بود.
مجازات من بيشتر از گناهي است كه مرتكب شده ام. در تمام اين سالها دوران محكوميتم را در زندان انفرادي گذرانده ام. آنقدر تُف و لعنتم كرده اند و آنقدر گناهم را به رخم كشيده اند كه كابوس آن گناه حتي يك لحظه هم دست از سرم برنداشته. اي كاش مي توانستي تنها آرزوي يك بيمار محتضر را برآورده كني و خواهرم را به بالينم بياوري.
- خواهرت هنوز دارد از دوري شوهر و بچه اش آه مي كشد و همان آههاست كه دامن تو را گرفته. حالا بايد همانطور كه باعث جدايي آنها شدي، باعث پيوند مجددشان هم باشي و هر طور شده اين دو نفر را به هم برساني.
- اي كاش اين كار از دستم برمي آمد. ولي تو خيلي در آمدي نازلي. اين تخت آخرين منزلگاه من در اين دنياست. ديگر آن قدرت را ندارم كه از جا برخيزم و الناز را پيش الهيار ببرم. از آن گذشته فكر مي كني باور خواهد كرد كه زنش به او وفادار مانده؟
- تو چون خودت بددلي، در مورد ديگران هم اين قضاوت را داري. با وجود اينكه تظاهر مي كني، پشيماني، اصلاً پشيمان نيستي و اگر دستت برسد و مرت كفاف بدهد باز هم نيش خود را به خواهرت خواهي زد.
- نه اينطور نيست. تو اشتباه مي كني. تنها آرزويم اين است كه خطاي گذشته ام را جبران كنم. شايد ازوخامت حالم آگاه نيستي كه گمان مي كني دروغ مي گويم.
به ليستي كه در دست داشتم نظر افكندم «نام الناز بادكوبه اي – بيماري سرطان استخوان»
بي اختيار گفتم:
- چرا به نام خودت شناسنامه نگرفتي و هنوز هم با همان نام غصبي زندگي مي كني؟
- نمي توانستم شناسنامه و كليه مدارك مهاجرتم دست الناز بود، چاره اي نداشتم از نام و مدارك او استفاده كنم. مگر الناز اين كار را نكرده؟
- در تمام اين سالها ماماناز به اين اميد بود كه پيدايت كند و آنچه را كه از او گرفته اي، پس بگيرد.
- من هم همين اميد را داشتم.
به زحمت دستش را بلند كرد و آن را به روي مرواريدي كه به گردن داشت نهاد و ادامه داد:
- اين همان مرواريدي است كه الهيار پاره كرده بود، خودم آن را از گردن خواهرم باز كردم، حالا مي خواهم قبل از مرگم، با دستهاي خودم دوباره آن را به گردنش بيندازم.
- تو نمي تواني احساسي را كه از ريشه كنده اي، بدون ريشه بپروراني. وقتي گويچك خاله نتوانست خطايت را ببخشد، چطور توقع داري كه ماماناز اين كار را بكند. تو الهيار را دوست نداشتي، چون اگر او را مي خواستي، حاضر نمي شدي زندگي اش را تباه كني. تو به سعادت خواهرت حسادت مي كردي و همين حسادت بود كه باعث آن عكس العمل شد. معني عشق گذشت و ايثار است. وقتي معني آن را نمي داني، نمي تواني از دوست داشتن سخن بگويي. تو از ميدان رقابت بازنده بيرون آمدي و براي جبران آن باخت بود كه مي خواستي خواهرت را بكشي و جاي او را بگيري. زندگي درست مانند سرسره است كه فقط مي شود از بالاي آن سُر خورد و تا به انتهايش لغزيد و به جلو رفت، اما هر چقدر هم تلاش كني ديگر نمي تواني دوباره از آن بالا بروي و به ابتدايش برسي. آنچه را كه چهل سال پيش در عنفوان جواني شان از خواهر و شوهرخواهرت گرفتي، دوباره نمي تواني به آنها برگرداني. موي سرشان را دود آتش زندگي خاكستري كرده و قد سروشان را كمان عمر خميده. وقتي كه تمام وجودشان لبريز از شراب زندگي بود، بيرحمانه آن جام را شكستي، پس حالا چطور مي خواهي دوباره جام شكسته را لبريز از شراب زندگي سازي؟
- منظورت اين است كه ديگر الناز چشم به راه الهيار نيست؟
- چرا حرفم را درست نمي فهمي. منظور من شراب ريخته اي است كه ديگر به جام زندگي بازنمي گردد. آدرس پدربزرگم را بده، خودم به سراغش مي روم.
- كمكم كن از جايم بلند شوم. مي خواهم خودم تو را به آنجا ببرم. بگذار جغد شوم بدبختي شان يكبار م خوش خبر باشد.
- تو شهد خوشبختي شان را به زهر آلوده مي كني. از آن گذشته مگر خودت نگفتي كه ديگر قدرت حركت را نداري. پس چطور مي خواهي اين كار را بكني؟
تكاني به خود داد كه از جا برخيزد، ولي حتي فرياد درد هم به زحمت از سينه اش بيرون آمد و ناله كنان در جايش بي حركت ماند و گفت:
- حق با توست نازلي، درد استخوان امانم را بريده. يك كاغذ و مداد به من بده، تا آدرس بزازي و خانه اش را برايت بنويسم.
كاغذ يادداشت و مداد را كه به دستش دادم، مشغول نوشتن شد و گفت:
- از قول من به الناز بگو كه چشم به راهش هستم و دلم مي خواهد قبل از مرگم يكبار ديگر او را ببينم. بيا اين مرواريد را از گردنم باز كن و آن را به گردن خواهرم بينداز. مي ترسم تا قبل از اينكه او حاضر شود به ديدنم بيايد، من مرده باشم. نمي خواهم يادگار گرانبهايش را از گردن مرده باز كند.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و هفتم
نمي دانم ماماناز هيچ وقت به خيابان شاه آباد رفته بود يا نه. ولي من بعد از اينكه در بيمارستان اميراعلم مشغول كار شدم، بارها در مسير راه، براي خريد لوازم مورد نياز از اين خيابان گذشته بودم. حتي چه بسا يكي دو بار هم در موقع عبور از جلوي بزازي پدربزرگ ناديده ام، نگاهي گذرا به پارچه هاي داخل ويترين مغازه اش افكنده باشم.
چطور ممكن بود كه او آنقدر به ما نزديك و آنقدر از ما دور باشد. نمي دانستم از كجا شروع كنم. اول به سراغ مادربزرگ بروم. دست به دور گردنش بيافكنم و سرم را به روي سينه اش بفشارم و فرياد بزنم «ماماناز جان مژده، دوران فراق سر آمده» يا مرواريد گمشده اش را به گردن بياويزم و بگويم «پيدا شدن اين گردنبند نشانه ي آن است كه گمشده هايت را پيدا كرده اي»
شايد مفهوم اين جمله نتواند درست مقصودم را بيان كند. فكر مي كنم كه بهتر باشد با شورو اشتياق او را در آغوش بگيرم و بگويم «ماماناز جان بالاخره سپيده دم انتظار دميد»
وقتي با كنجكاوي مي پرسد «منظورت چست؟» آنچه را كه از خاله تلناز شنيده ام برايش بازگو مي كنم و به اين ترتيب نمي گذارم با شنيدن خبر پيدا شدن شوهر و پسرش دچار شوك شود.
اما نه، تا مطمئن نشوم همسرش هم به او وفادار مانده، حاضر نيستم بيخود به ماماناز اميد بدهم. اين زن ديگر طاقت شوك را ندارد.
راهش اين است كه اول طبق آدرسي كه از تلناز گرفته ام به بزازي پدربزرگ بروم تا مزه ي دهان او را نفهميده ام، اين مسئله را علني نكنم. مرواريد غصبي را به گردن آويختم و دست نوازش به روي آن شيء گرانبها كشيدم.
درست وقت شلوغي مغازه هاي خيابان شاه آباد بود. دستفروشها براي فروش اجناز بنجل، گلوي خود را پاره مي كردند و عابرين در موقع عبور به يكديگر تنه مي زدند. قلبم از شدت هيجان به شدت مي تپيد.
از يك طرف از اشتياق روبرو شدن با مردي كه در واقع پدربزرگم بود، در تب و تاب بودم و از طرف ديگر نمي دانستم در صورت روبرو شدن با او چه بايد بگويم و چطور مقصودم را بيان كنم.
سخت ترين قسمت اين ديدار آشكار ساختن هويت خودم بود. خدا مي داند وقتي به او گفتم كه من نازلي نوه شما هستم چه عكس العملي نشان مي داد.
موقعي كه هنوز از وجود پدرم خبر نداشت، چطور مي توانست وجود مرا به عنوان يك واقعيت بپذيرد.
طبق آدرسي كه داشتم، به جلوي مغازه رسيدم. داخل بزازي شلوغ بود. پشت ويترين ايستادم و منتظر شدم تا خلوت تر شود. از پشت شيشه چشم به مردي دوختم كه پشت دخل نشسته بود و داشت پول مي شمرد. نگاهش كه به روي دسته اسكناس مي چرخيد، به من اين فرصت را مي داد كه سير تماشايش كنم.
موهاي سياه مجعدش كه ماماناز توصيف مي كرد، يك دست سفيد شده بود و ابروان پرپشت و مژگان بلندش درست مانند آن شب برفي كه به قصد خواستگاري دختر مورد علاقه خود به بزازي پدر او رفته بود، نياز به برف روبي داشت. اين مرد درست به شكل پاپا بود، پاپاي سي سال پيرتر.
تا كي مي توانستم آنجا بايستم و فقط نگاهش كنم. مشتريها يكي پس از ديگري بيرون مي آمدند. از خدا مي خواستم كه مشتري جديدي وارد مغازه نشود تا در موقع روبرو شدن با وي تنها باشم.
همين كه پا به داخل مغازه نهادم، از پشت عينك چشم به من دوخت و با تعجب پرسيد:
- تو اينجا چه كار مي كني نازلي؟!
جوابش را ندادم و فقط سلام كردم. كمي كه نزديكتر شد، يكه خورد و با دقت بيشتري نگاهم كرد و با ترديد پرسيد:
- فرمايشي بود؟
حتي چشمان بي نورش در تشخيص چهره ها اشتباه نمي كرد.
موقع را مغتنم شمردم و پرسيدم:
- اول شما مرا به نام صدا زديد ولي چرا بعد دچار ترديد شديد؟
اين بار بدون درنگ پاسخ داد:
- چون شما شباهت عجيبي به نوه من نازلي داريد، يك آن دچار ترديد شدم.
لازم نبود براي حرف زدن با او مقدمه چيني كنم. جواب پرسشهايم ساده و بدون حاشيه بود.
- اتفاقا اسم من هم نازلي است. مادربزرگم اهل باكو است و پدرم در بندر انزلي متولد شده. خودم اهل تهران هستم و شباهت شما به پدرم آنقدر آشكار است كه مرا دچار تعجب كرده. من دنبال پارچه ابريشمي قرمزي مي گردم كه نقش گلهايش مرواريد سفيد است.
از شنيدن اين جمله يكه خورد و با كنجكاوي پرسيد:
- شما قبلاً اين پارچه را جايي ديده ايد؟!
- نه. نديده ام. بلكه فقط وصف آن را شنيده ام. اين پارچه را مرد مورد علاقه مادربزرگم كه بعداً همسرش شد به سليقه خود براي او در لنكران طراحي كرده بود.
احساس كردم گيج و كلافه شده. به نسبت سنش فرز و چالاك به نظر مي رسيد. از پشت دخل برخاست و با چنان سرعتي مغازه را دور زد كه در يك چشم به هم زدن آنقدر به من نزديك شد كه بوي عطر تن وي آميخته با بوي توتون چُپق، به مشامم رسيد.
در سوالش اشتياق به پاسخ موج مي زد:
- تو كي هستي و از كجا مي آيي و اين حرفها را از چه كسي شنيده اي؟ نكند تِلناز تو را به اينجا فرستاده.
- هيچ كس مرا به اينجا نفرستاده و اين خودم هستم كه به اينجا آمده ام تا قصه ناتمامي را كه شنيده ام تمام كنم.
يك آن نگاهش به روي گردنبند مكث كرد و سپس با تعجب پرسيد:
- اين مرواريد را از كجا آورده اي؟
دستم را به روي آن نهادم و پاسخ دادم:
- مال من نيست. مال مادربزرگم است كه چهل سال پيش آن را همراه شوهر و پسرش گم كرده بود.
مفهوم آنچه كه مي گفتم فقط براي خودم آشكار و روشن بود و او به سادگي قادر به درك آن نبود .
براي ربط دادن كلماتم با هم، در انديشه فرورفت و پس از مكث كوتاهي پرسيد:
- پس چطور شد كه تو آن را پيدا كردي؟
- مادربزرگم كه من ماماناز صدايش مي زنم، در جواني موقع مهاجرت به ايران در اثر دسيسه خواهر دوقلويش شوهر و پسر خود را گم كرده، تنها و بي پناه با طفلي كه در شكم داشته، در جستجوي آنها به بندر انزلي آمده بود. خدا مي داند كه اگر زن و شوهر پيري كه خود فرزندي نداشتند، به دادش نمي رسيدند، چه به سرش مي آمد.
در حالي كه از آن مي ترسيد شنيدن پاسخ اين سوال نور اميدي را كه تازه به قلبش تابيده بود خاموش كند، پرسيد:
- اسم مادربزرگت چيست؟
- الناز و نام پسري كه در بندر به دنيا آورد، يعني پدر من، پاشاست.
قلبش آن چنان بسرعت مي تپيد كه ترسيدم از جا كنده شود. كلمات به زحمت از ميان لبان لرزانش بيرون آمدند و اشك شوق ديدگانش را تر كرد:
- اسم تو چيست دخترم؟
- اسم من نازلي است و اين اسم را ماماناز به ياد روزگار جواني و زماني كه با شوهرش عهد بسته بود كه اگر اولين فرزندشان دختر باشد نام او را نازلي بگذارند، روي من نهاده. ماماناز مرا خيلي دوست دارد، چون درست شكل جواني هايش هستم و پدرم را مي پرستد، چون وقتي متولد شد شبيه طفل گمشده اش بكتاش بود و در هيجده سالگي درست به شكل شوهرش الهيار در زماني كه به بزازي پدرش مي آمد و براي او و خواهرش، شيريني و شكلات مي آورد.
نه دستش براي در آغوش گرفتنم حركت كرد و نه خودش براي اينكه قدمي به طرفم بردارد. هنوز بهت زده و مبهوت بود و آنچه را كه مي شنيد روياي شيريني مي پنداشت كه غير قابل تحقق است. هم سخنانم غير قابل باور بود و هم وجودم. شايد بارها در خاطر رويارويي با زن گمشده خود را مجسم كرده بود، اما سالهاي انتظار به روي آن روياها پتك مي زدند و به تخيلاتش به ديده تمسخر م نگريستند.
بي اختيار پرسيدم:
- شما زن خودتان را گم كرده اي بابا الهيار؟
رنگ نگاهش تيره شد و با فشار دندان ها به روي هم كوشيد تا راه خروج آهي را كه از سينه به پشت لبها رسيده بود، ببندد. به ديدگانش كه نگريستم دريا ديدم، درياي اشكي كه انعكاس سالها نامرادي را در مردمك آن مي شست.
صدايش آميخته با مهر و محبت و پر از حسرت بود.
- من فقط زنم را گم نكردم، بلكه خودم را هم گم كردم. تو از كجا آمده اي نازلي و چطور حالا كه كمر سالهاي انتظارم، درست مانند كمرم شكسته، مرا پيدا كرده اي؟
مردي كه تا چند دقيقه پيش فرز و چالاك بود، اكنون بي حركت و بي قدرت در كنارم ايستاده بود. با گردنش نگاه به روي توپ پارچه هاي بزازي، پارچه ابريشمي قرمز با نقش مرواريد را جستجو مي كرد و از كوه و درياها مي گذشت و به باكو مي رسيد و در آنجا در بزازي مهرعلي خان به روي چهره دختري متوقف مي شد كه گونه هايش از حرارت آتش بخاري نفتي و ورود غرمترقبه مرد مورد علاقه اش كه با گردنبند مرواريد، به خواستگاري اش آمده سرخ شده بود.
به جاي اينكه نام مرا به زبان آورد، نام الناز بر زبانش جاري شد.
- الناز، كجايي الناز.
قبل از اينكه نقش زمين شود، او را در آغوش گرفتم و گفتم:
- بابا الهيار، باب جان، من فداي شما.
سرش را در لابلاي گيسوانم پنهان كرد و به بوييدن آن پرداخت. گريه اش بي صدا بود و اگر قطرات اشكش از روي سينه ريز مرواريد به روي گردنم نمي لغزيد، متوجه گريستن او نمي شدم.
نمي دانستم از خود سوال مي كند يا از من:
- يعني من يك پسر ديگر دارم، نه باورم نمي شود.
ناگهان چشمم به حلقه اي كه به انگشت داشت افتاد و با لحني كه حاكي از نااميدي بود پرسيدم:
- شما دوباره ازدواج كرده ايد؟
لبخند تلخي به لب آورد و پاسخ داد:
- نه دخترم. من به الناز وفادار ماندم و هميشه آن حلقه اي را كه زنم با عشق به دستم كرده بود، با عشق به انگشت داشتم. خدا مي داند در جستجويش چه روزها و شبهايي را گذراندم و از فكر اينكه ممكن است بلايي به سرش آمده باشد چه بر من گذشت. هميشه خود را به خاطر اين غفلتم ملامت مي كردم كه چرا در باكو نتوانستم پي به خدعه و نيرنگ آن دختر حيله گر ببرم و بدانم كه او الناز نيست و زن نازنينم بيهوش و مدهوش به روي تخت بيمارستان افتاده و نياز به كمكم دارد. قدرت دل كندن از پدر را نداشتم. آنجا تنها نقطه اي بود كه اميد يافتن رد و نشانه اي از زن گمشده ام را داشتم. اما وقتي كه از جستجيم نتيجه اي نگرفتم اطمينان يافتم كه النزا موقع سفر به ايران در اثر حادثه اي از بين رفته است و به قول خاله اش اگر زنده بود حتماً با مردي كه بيوك آقا بعنوان تنها رابط ما با هم معرفي كرده بود تماس مي گرفت.
آهي كشيدم و گفتم:
- از همان شبي كه آن حادثه ناگوار براي ماماناز اتفاق افتاد، هر لحظه آن يك چرا بود. چرا در بزازي از هوش رفتم؟ چرا به حرف خاله ام گوش نكردم و يكه و تنها از باكو عازم ايران شدم و چرا آدرسي را كه تنها وسيله ارتباط من با گمشده هايم بود، گوشه چدرم گره زدم تا باد آن را به دريا بيفكند؟ چرا پشت چرا، حسرت پشت حسرت.
- تو از آنچه بر او گذشته آگاهي؟
- تا همين سال گذشته من از ماجراي زندگي اش بي اطلاع بودم و اصلاً نمي دانستم كه بغير از پدرم فرزند ديگري هم دارد، وقتي كه مادرم مرد و من تنها شدم، يك شب ماماناز را در حال گريستن غافلگير كردم و او در حالي كه لنگه اين گردنبند را به دست داشت به شرح ماجراي گذشته پرداخت. اگر شما هم دلتان مي خواهد از آنچه كه بر او گذشته آگاه شويد، در مغازه را ببنديد، تا به دور از مزاحمت مشتريان آنچه را كه من شنيده ام شما هم بشنويد.
نيروي از دست رفته را بازيافت و براي آگاهي از سرنوشت همسر گمشده خود فرز و چالاك شد. سرم را از روي سينه اش بلند كرد و بوسه اي بر پيشاني ام زد. سپس به طرف در رفت، آن را از داخل بست و به چهاپايه اي كه پشت پيشخوان بود، نزديك دخل قرار داشت، اشاره كرد و گفت:
- بيا نازلي جان. بيا آنجا كنارم بنشين و زودتر به من بگو بعد از اينكه الناز را گم كردم، چه به سرش آمد. خدا مي داند از دوري اين زن چه كشيدم و چقدر مشتاق ديدارش هستم. وقتي از باكو حركت كرديم، اميدهايم به همراه ما سوار آن كشتي شد. به خيال خودم، زنم در حاليكه پسرم را در بغل داشت در كنارم بود. بعد از آن هيچ وقت بي او به سفر نمي رفتم و هميشه در كنارم هم مي مانديم. وقتي روي از من پنهان مي كرد و از تيررسم مي گريخت، به اشتباه اين تصور را داشتم كه در عزاي مرگ عزيزانش افسرده و غمگين است و بزودي شور و نشاط سابق را بازخواهد يافت و دلم با محبتهايش گرم خواهد شد. چقدر غافل بودم كه علت گريزش را نمي فهميدم. فرداي آن روز وقتي چادر را از سرش كشيدم، اميدهايم به همراه دانه هاي مرواريدي كه به سينه آن دختر خيانتكار بود، به روي فرش لغزيد و به همراه آنها از دستم رفت. بعد از آن من ماندم و كودك بي مادري كه هنوز نمي دانست چه به سرمان آمده.
- حال و روز ماماناز از شما بدتر بود، چون گمان مي كرد خواهرش با خدعه و نيرنگ باعث فريب شوهرش شده و محبت آن مرد را به خود اختصاص داده. بهتر است حاشيه نروم و از همان شبي كه آن ماجرا آغاز شد، يعني از همان لحظه اي كه شورباي مادربزرگ به روي اجاق مي جوشيد و او منتظر بازگشت مادرش از بزازي بود كه شام را با هم بورند شروع كنم و آنچه را كه از ماماناز شنيده ام با آنچه كه ساعتي پيش خواهرش تلناز در بيمارستان به من گفته با هم بياميزم و ماجرا را مو به مو همانطور كه اتفاق افتاده برايتان بيان كنم. دلم مي خواهد وقتي به ديدن زن خود مي رويد از همه آنچه بر او گذشته آگاه باشد و هيچ نقطه ابهامي برايتان باقي نمانده باشد.
پدربزرگ در سكوت به چپقي كه تازه چاق كرده بود پك مي زد و با اشتياق گوش به خسنانم داشت و هر فصلي از زندگي ماماناز كه ورق مي خورد، يك نقطه ابهام از زندگي او برداشته مي شد.
موقعي كه از قصد تلناز براي كشتن خواهرش سخن گفتم، نفرتش را با آب دهان به بيرون فرستاد و زير لب گفت: «تف به آن دختر» زماني كه به فصل تلاشهاي زني رسيدم كه با شكم پر بندر را براي يافتن گمشده هايش زير پا مي نهاد و امواج دريا را با نگاه مي بلعيد تا شايد در تلاطم آب، چادر خود را با آدرسي كه به گوشه ي آن گروه خورده بود بازيابد، چپق در دستش لرزيد و توتون آن به روي دخل ريخت.
به شرح ماجراي تولد پدرم كه رسيدم، طاقت نياورد، جمله ام را قطع كرد و گفت: «بيچاره الناز چه روزهايي را گذرانده و بيچاره من كه نتوانستم شاهد تولد دومين فرزندم باشم و از آن بدتر اينكه تا امروز از وجودش بي خبر بودم»
وقتي به فصل جستجوي ماماناز در بازار رسيدم هر دو دست را با هم به سر كوفت و با صداي پرحسرتي گفت واي بر من، چرا به حرف محمدقلي خان گوش كردم و به جاي اجاره دكان بزازي در بازار، به دنبال كاري كه دوست نداشتم، رفتم.
در مرگ مادر به همراه من مي گريست و به حال پسرش دل سوزاند كه چون خود او در جواني بي يار و همدم شده بود.
در پايان سخنانم بي صبر و ناآرام بود و كاسه صبرش براي ديدار يار و رويارويي با روياهاي جواني اش لبريز شده بود.
صداي مردي به گوش رسيد كه داشت مشت به ديوار مي كوبيد و مي گفت:
- چرا در را بسته اي ببا؟
سر بلند كردم و به ديدن چهره مردي كه از پشت ويترين چشم به ما داشت، يكه خوردم و بي اختيار گفتم:
- خداي من، بابا اينجا چه كار مي كند؟
پدربزرگ دست به روي گونه ي مرطوبش كشيد و شوري اشك را با لبهايش مكيد و با لحني سرشار از محبت گفت:
- او عموي توست، نه پدرت. برو در را به رويش باز كن.
از روي چهارپايه برخاستم، مغازه را دور زدم و به طرف در رفتم. در را كه گشودم، بكتاش با تعجب چشم به من دوخت و در حالي كه در شناختم ترديد داشت، گفت:
- خيلي عجيب است، هم به نظرم مي رسد كه نازلي هستي و هم نيستي. شايد اگر موهايت اينقدر بلند نبود و قدت كمي كوتاهتر، گمان مي كردم كه دختر خودم هستي.
پدربزرگ كه داشت به طرف بكتاش مي آمد، با شنيدن اين جمله گفت:
- او دختر تو نيست، بلكه دختر برادرت است.
بي آنكه مفهوم اين جمله را درك كند پرسيد:
- اينجا چه خبر است بابا؟ مثل اينكه شما گريه كرده ايد، چرا، مگر چه اتفاقي افتاده؟
لبهايش به لبخندي از هم گشوده شد و با صدايي كه از شوق مي لرزيد فت:
- يك اتفاق خوب من هنوز آن روزها را به خاطر دارم كه بعد از گم شدن مادرت تو كه تازه زبان باز كرده بودي يك بند اشك مي ريختي و آنا را مي خواستي و در بغل هيچ كس آرام نمي گرفتي. تو بزرگ شدي و هم چهره او را از ياد بردي و هم خودش را. ولي من در همه لحظات زندگي در خيالم تصوير او را منعكس مي ديدم و با همه وجود صدايش مي زدم: «كجايي الناز» چهل سال طول كشيد تا پاسخ اين سوال را يافت كردم و پاسخ همه ي ناكامي هايم را.
نگاه عمويم با ترديد به روي چهره من متوقف مانده بود و نه مي توانست معماي وجود مرا درك كند و نه ارتباط آن را با سخنان پدرش.
با لحن متفكرانه اي پرسيد:
- نكند منظورتان اين است كه آنا پيدا شده، پس كجاست؟
لحن صدايش پر از رنجيدگي بود و از عكس العمل او در مقابل شنيدن اي جمله چندان راضي به نظر نمي رسيد.
- تو اين جمله را با آن احساسي كه من دلم مي خواهد بيان نكردي. دلم مي خواهد وقتي كه دوباره او را مي بيني، با همان احساس كودكي از ته دل كلمه آنا را به زبان بياوري. چهل سال است كه او به اميد روزي است كه اين كلمه را با همان احساس از زبانت بشنود مبادا نااميدش كني پسر.
بكتاش به هيجان آمد و كوشيد تا به دوران كودكي بازگردد و با همان احساس، با همان نياز به دست نوازشگر مادر، عطش وجودش را از شوق ديدار قريب الوقوع او سيراب سازد.
با اشتياق پرسيد:
- پس آنا كجاست پاپا؟ اگر پيدايش كرده اي، چرا به سراغش نمي رويم؟
- اگر صبر داشته باشي، نازلي ما را پيش او خواهد برد.
گيج و كلافه به پدر خود خيره شده و پرسيد:
- مگر نازلي مي داند آنا كجاس؟! پس چرا به من چيزي نگفت؟
- منظور من دختر تو نازلي نيست، بلكه دختر برادرت است كه اينجا روبرويت ايستاده.
- شما هيچ وقت به من نگفته بوديد كه من برادري هم دارم. چه دليلي داشت كه وجودش را از من پنهان كنيد؟
- من از وجودش بي خبر بودم و تازه همين امروز به اين حقيقت واقف شدم. من اسم دختر تو را نازلي گذاشتم و مادرت اسم دختر برادرت را.
كوشيدم تا محبتم را در وجودش تزريق كنم و گفتم:
- نمي خواهيد مرا ببوسيد عمو جان؟
صورتم را كه جلو بردم هر دو دستش را براي در آغوش كشيدنم گشود و مرا به سينه فشرد.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و هشتم
اكنون ديگر زمان درشكه و دليجاني كه ماماناز توصيف مي كرد، گذشته بود و سبقت اتومبيلها از هم به همراه بوق گوشخراششان خيابان را پر از ازدحام مي ساخت. سورچي گاري كه براي فروشگاه بغلي جنس آورده بود با سر و صدا براي خاي كردن بار، كمك مي طلبيد و حيوان باركش، پاها را به زمين مي كوبيد و براي تخليه بار و سبك شدن خود، بي تاب بود. صداي آهنگ سوزناكي كه از گرامافون صفحه فروشي آنطرف مغازه پدربزرگ پخش مي شد، نواي دلنشين قمرالملوك وزيري را به گوش مي رساند:
اي داد و صد فرياد از اين دل من اين دل شده سربار مشكل من
ريزم ز بس از ديده قطره قطره افتاده روي دجله منزل من
بابا الهيار بي آنكه پول را بشمارد، اسكناسها را تا كرد و آنها را داخل جيب شلوارش ريخت و خطاب به عمو بكتاش گفت:
- كاسبي براي امروز كافي است. كركره را پايين بكش تا زودتر به سراغ مادرت برويم.
نمي توانستم به اين سادگي او را با ماماناز روبرو كنم. مي دانستم كه انتظار ديواره قلب آن زن رنجيده را آنقدر نازك كرده كه با كوچكترين ضرباتي ممكن است دچار شوك شود، ولي هيچ چيز نمي توانست مانع دل بي قرار مردي شود كه منتظر ديدار با زني بود كه سالها، انتظار ديدارش را كشيده.
به عمويم متوسل شدم و پرسيدم:
- شما ماشين داريد، عمو جان؟
- چطور مگر؟
- پاپا هم مثل شما بزازي دارد، به نظرم بهتر است اول به سراغ او برويم، بعد به سراغ ماماناز.
كلمه ماماناز به نظرش عجيب و نامأنوس مي آمد و با تعجب پرسيد:
- ماماناز ديگر كيست؟
- مادربزرگ من و مادر شما.
پدربزرگ با لحني كه حاكي از بي صبري بود گفت:
- حالا كه وقت سوال و جواب نيست بكتاش. بيا برويم بين راه همه چيز را برايت تعريف مي كنم.
موقعي كه اين دو مشغول پايين كشيدن كركره مغازه بودند، پسربچه اي كه حدوداً يازده ساله به نظر مي رسيد، سوت زنان سوار بر دوچرخه در پياده رو جلوي دكان متوقف شد و به ديدن آن دو زير لب سلام كرد و پرسيد:
- داريد به خانه مي رويد باباجان؟
عمو بكتاش لبخند پرمحبتي به لب آورد و بوسه اي بر گونه پسر خود زد و پاسخ داد:
- نه نوذرجان. من و آقاجانت قبل از آمدن به خانه بايد به جايي برويم. به مامان ساناز بگو براي ناهار منتظرمان نباشد.
روي برگرداندم تا شباهت من به خواهرش، باعث تحريك حس كنجكاوي اش نشود و ناچار به توضيح نباشيم.
در طول راه بابا الهيار مرتب سوال مي كرد و مي خواست همه آنچه را كه در سالهاي فراق به سر زن و بچه اش آمده بود بداند.
بالاخره به نزديك مغازه بابا كه با خانه ما چندان فاصله اي نداشت رسيديم و ايستاديم. بكتاش اتومبيل را پارك كرد و ما پياده شديم. اگر بابا الهيار مي دانست كه كداميك از آن سه بزازي آن راسته، معتلق به پاپاست، بدون شك منتظر اشاره من نمي شد و يك راست به آنجا مي رفت. من از جلو مي رفتم و آن دو در پشت سرم قدم برمي داشتند. جلوي مغازه ايستادم و گفتم:
- اين دكان پاپاست. خودش هم آنجا پشت پيشخوان ايستاده. نگاه كنيد ببينيد چقدر شكل عمو بكتاش است.
هدفم از بيان اين جمله اين بود كه نظر او را به شباهت آن دو برادر به هم جلب كنم، تا اگر كوچكترين شك و شبهه اي در دلش، نسبت به تولد اين پسر هست، آن را از دلش برانم.
پاپا انتظار ديدنم را نداشت و گمان مي كرد كه آن موقع در بيمارستان مشغول انجام وظيفه هستم. پدربزرگ جلوي مغازه ايستاده بود و فقط نگاهش كرد. درست نمي دانم در آن لحظه به چه مي انديشيد. به خودش در سن چهل سالگي كه درست مانند پاپا افسرده و دل شكسته بود، با همين شكل و همين هيكل، يا به شباهت دو برادر به هم و يا به احساسي كه او را براي در آغوش كشيدن پسري كه تا به آن روز از وجودش بي خبر بود بي تاب مي ساخت و نمي توانست براي ابراز احساسات منتظر مقدمه چيني و وقت مناسب باشد.
پسرش در مقابلش قرار داشت. درست به شكل جواني هاي خود او و شكل كنوني برادر بزرگترش.
پاپا توجهي به آن دو مرد تازه وارد نداشت و منتظر رسيدنم به جلوي پيشخوان بود تا از من علت بازگشت بي موقع از محل كارم را جويا شود. صداي اعتراضش را شنيدم:
- تو اينجا چه كار مي كني نازلي! الان بايد در بيمارستان مشغول انجام وظيفه باشي؟
دلم مي خواست هر چه زودتر پدر افسرده ام را در شادي ام شريك كنم. لبهاي پاپا هنوز به خنده از هم باز نمي شد. جسم مامان در قبرستان خفته بود، اما اندوه نبودنش، در تخليه شادي ها از قلبمان كارساز بود. شور و اشتياق را در صدايم نشاندم و گفتم:
- امروز وقت كار كردن نيست.
- چرا مگر چه خبر شده؟!
سپس با اين تصور كه آن دو مرد مشتري هستند و تصادفاً با من وارد بزازي شده اند، از آنها پرسيد:
- فرمايشي بود؟
با مشاده سپيدي مو و شكستگي صورت مرد مسن، طرح اوليه چهره آشنايش را نتوانست تشخيص بدهد، ولي مكث نگاهش به روي چهره بكتاش طولاني تر شد.
بابا الهيار طاقت خود را به نزديك پيشخوان رساند و با صدايي لرزان از شوق در حاليكه هر دو دست را براي در آغوش كشيدن پسرش گشوده بود زير لب گفت: پسرم پاشا.
بابا وقتي صداي آن مرد را شنيد كه نام او را بر زبان مي راند با تعجب به او خيره شد. حتي وقتي دو دست آن بيگانه به دور گردنش حلقه شد، باز هم متوجه آنچه كه روي داده است نشد.
او كه بود و چرا نگاهش آنقدر گرم و پر از مهرباني بود و پسرم صدايش مي زد؟
براي اينكه پدر را از بهت و حيرت بيرون بياورم گفتم:
- پاپا جان. اين مرد بابا الهيار است. مي فهميد چه مي گويم؟ بابا الهيار. پدر شما.
باز هم متوجه منظورم نشد. آخر چطور ممكن بود كه آنطور ناگهاني و بدون هيچ مقدمه اي، پدر گمشده اش به آنا بيايد و دم از عشق و محبت بزند. بي آنكه گره از ابروان باز كند، دل به نوازشهايش سپرد. عمو بكتاش كه متوجه ترديد برادر بود و احساس مي كرد كه او هم درست مانند خود وي، در لحظه اول رويارويي با اين واقعيت، نمي توانست بسادگي آنچه را كه روي داده باور كند، دست به روي شانه پاپا نهاد و گفت:
- يعني هنوز باور نكرده اي كه من بكتاش برادرت هستم و مردي كه آنطور با گرمي تو را به روي سينه اش مي فشارد پدرت؟ لااقل تو هم به محبتش پاسخ بده.
بعد از مرگ مامان اين اولين بار بود كه لبهاي پاپا به خنده باز شد و رنگ تيره ديدگانش را چراغاني شادي ها روشن و درخشان ساخت. ديگر ساز صدايش آهنگ غم نمي نواخت و نواي موسيقي اش شاد و پرنشاط بود.
- تا حالا كجا بودي باباجان. خدا مي داند آنا از دوري شما چه كشيده.
- خدا مي داند من از دوري او چه كشيده ام.
بعد از آن گاه دست پاپا به دور گردن پدر خود حلقه مي شد و گاه به دور گردن برادر. مشتريها براي خريد داخل مغازه مي شدند و چون مي ديدند فروشنده حوصله كاسبي را ندارد، دست خالي بازمي گشتند.
پاپا داشت با شرح خاطره هايش هم گذشته هاي خود را دور مي زد و هم با گوش فرا دادن به خاطرات آن دو، از گذشته هاي پدر و برادر، عبور مي كرد و در موقع مكث بر سر هر چهارراه آن، آه سردي از سينه يكي از آن سه نفر بيرون مي آمد. در تلاطم امواج زندگي گاه موجي آنها را به نزديك هم كشانده و بلافاصله موج مخالفي هر كدام را به سويي افكنده بود.
باباالهيار در ابتداي ورود به تهران برخلاف ميل قبلي به كار عطاري پرداخت و ذوالفقار خان به كار سراجي. اين همان موج مخالفي بود كه باعث دوري آنها از هم شد و آه را از سينه هايشان بيرون كشيد.
موقعي كه ديگر حرفي براي گفتن باقي نماند، پدربزرگ چهارپايه را از زير پايش كنار زد، از جا برخاست و خطاب به پاپا گفت:
- مي خواهم وقتي كه الناز را مي بينم تنها باشم. تنها با او و خاطره هايمان. فقط به من بگو كجا مي توانم پيدايش كنم؟
- اگر كمي صبر كنيد به اينجا مي آيد. معمولاً دوشنبه ها روز حمامش است و سر راه گرمابه براي من غذا مي آورد.
ديدار قريب الوقوع زني كه انتظار ديدارش به اندازه سالهاي عمرش پر شده بود، دلش را لبريز از شوق ساخت.
در كلامش هم تحكم بود و هم محبت:
- بلند شو پاشاجان. برو با برادرت گشتي بزن و به انداز سالهاي غريبيف از آشنايي ها سخن بگو. من نه شاهد تولدت بودم و نه شاهد بزرگ شدنت. اما بعد از اين دلم مي خواهد هميشه با هم باشيم. حالا من در جاي هميشگي تو مي ايستم و منتظر مي شوم تا مادرت با ظرف غذا پيدايش شود. آن موقع ها دستپخت او خيلي تعريف داشت، حالا چطور؟
- حالا هم خيلي تعريف دارد.
عمو بكتاش ميلي به رفتن نداشت و به اعتراض گفت:
- چرا نمي گذاريد ما بمانيم. من هم مثل شما دلم مي خواهد زوتر آنا را ببينم.
- من فقط يك ساعت زنم را از شما قرض مي گيرم و بعد از آن همه با هم خواهيم بود.
- خيلي خب پاپا. پس ما درست يك ساعت ديگر برمي گرديم.
پاشا دست به پشت برادر نهاد و گفت:
- الان ديگر آنا از خانه بيرون آمده. چطور است من و تو به خانه ي ما برويم و همانجا ناهارمان را بخوريم. مطمئنم كه او به اندازه كافي غذاي اضافي روي اجاق دارد.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

فصل سي و نهم
مثل اينكه وجود من در آنجا فراموش شده بود، بي صدا داخل پستوي دكان كه محل انبار توپ پارچه هاي اضافي بود شدم و همانجا به روي آنها نشستم. صداي بسته شدن در را كه شنيدم دانستم پدربزرگ در دكان تنهاست.
وقت ناها بود و وقت كسادي بازار مشتري. دلم از گرسنگي مالش مي رفت. اما چاره اي بغير از شنيدن صداي قيل و قال و سروصداي شكم گرسنه ام نداشتم.
درست نمي دانم چقدر طول كشيد تا صداي باز شدن در و صداي آشناي پاي ماماناز كه داشت به درون مي آمد، به گوشم رسيد.
دختر فضولي شدم كه نمي توانستم خود را از ديدن صحنه باشكوه ديدار آن دو با هم محروم كنم. سرم را به سوراخ كليد نزديك كردم و از آنجا چشم به آنها دوختم.
اوايل پاييز بود. مادربزرگ كه مثل هميشه مواظب سلامتي اش بود، ژاكت سفيد نازك دست بافت خود را به روي پيراهن كرپ آبي رنگي كه به تن داشت مي پوشاند، تلالو گردنبند مرواريدش به چشم مي خورد.
سبد حصيري حامل غذاي پاپا و سفره نان را در يك دست گرفته بود و در دست ديگر ساك حمام را.
نمي دانم در آن لحظه به نظر آن مرد شيفته، چطور مي آمد ولي از نظر من چون جواني هايش زيبا و خواستني بود. بابا الهيار پشت به در داشت و من چهره اش را نمي ديدم. نه تغيير حالات آن را مشاهده مي كردم، نه صداي تپش تند قلبش را مي شنيدم و نه صداي نفسهايش را كه تا به آن روز با چنين حرارتي از سينه بيرون نيامده بود.
ماماناز سر به زير داشت و مواظب ظرف غذايش بود كه نريزد. نزديكتر كه شد از ديدن مرد سپيدمويي كه به جاي بابا پشت پيشخوان ايستاده، دچار حيرت شد ولي نگاهش به روي چهره او مكث نكرد و در جستجوي پسرش در اطراف به گردش درآمد و با همان لحن هميشگي صدايش زد و گفت:
- كجايي پاشا؟ غذايت را آورده ام؟
بابا الهيار بي تاب بود، بي تاب يك نگاه و طاقت صبوري را نداشت. روزگار جواني را با انگشتانه صبر سوزن زده بود و اكنون در آستانه پيري هم سوزن صبوري اش شكسته بود و هم انگشتانه اش.
به جاي پاشا پاسخ داد:
- پاشا اينجا نيست الناز، رفته با بكتاش دوري بزند و برگردد. بجاي او من اينجا هستم.
از اينكه بدون مكث نگاهش را از چهره آن غريبه عبور داده بود، پشيمان شد. اين بار با دقت به صورتش خيره شد و به ديدگان آنقدر نور داد تا چهره جواني هاي آن مرد را به جاي چهره كنوني بنشاند و هويتش را آشكار سازد. ناگهان با شور و اشتياق فرياد كشيد:
- اين تو هستي الهيار، نه باور نمي كنم.
اشك شوق سيلاب وار به روي گونه ها سرازير شد. سبد از دست او رها شد، به زمين افتاد و ساك حمام به روي پايش. سپس هر دو دست را گشود تا همه ي آرزوهاي خود را در آغوش بفشارد.
اين بار در رويا سر به روي شانه مرد زندگي اش ننهاد، بلكه با دستهايش وجود او را لمس كرد تا از واقعيت آن اطمينان حاصل كند.
بابا الهيار در حال نوازش گيسوانش با صدايي كه از شوق مي لرزيد گفت:
- مثل هميشه موهايت بوي عطر گلهاي وطن را مي دهد، بوي عطر گلهاي بادكوبه را.
- و عطر تن تو روزهاي خوش جواني را به يادم مي آورد. روزهايي كه عمرش به اندازه خوشي هايمان كوتاه بود. پسرم كجاست. پسر عزيزم بكتاش؟
- اگر صبر كني او را هم خواهي ديد. فعلاً فقط من و تو اينجا هستيم. هميشه در روياهايم با خود مي انديشيدم وقتي پيدايت كنم چه حرفهايي به تو خواهم زد، ولي حالا كه پيدايت كرده ام، نمي دانم چه مي خواستم بگويم.
ماماناز با لحن شمانت آميزي گفت:
- با آنهمه قول و قرار، چطور دلت آمد مرا در گوشه بيمارستان تنها و مدهوش رها كني، دست از من بشويي و به همراه خواهر نابكارم به ايران بروي؟
- من نه دست از تو شستم و نه فراموشت كردم، حتي اصلاً نمي دانستم زني كه ادعا مي كند همسرم است، تو نيستي و خواهر توست. او آنقدر با مهارت نقش خود را بازي مي كرد و صورتش را زير چادر پنهان مي ساخت كه تا وقتي به بندر رسيديم و با هم تنها شديم پي به نيرنگش نبردم.
- منظورت اين است كه در آنجا نتوانست تو را بفريبد؟
- البته كه نتوانست. درست فرداي روزي كه به بندر رسيديم، به محض اينكه چادر را از سرش كنار زدم، فهميدم كه او تلناز است كه هم اسم تو را غصب كرده و هم گردنبند يادگاري تو را و با كمال پررويي و وقاحت قصد دار جاي تو را در قلب من بگيرد. چه خيال خامي. مرواريد درخشانت به روي سينه آن ملعون هيچ درخششي نداشت. با خشم آن را كشيدم و پاره كردم. سيلي محكمي به صورتش زدم و او را از خود راندن. مادر خدا بيامرزم آنقدر سرش را به ديوار كوبيد كه چيزي نمانده بود آن نمك به حرام به درك واصل شود.
- خدا را شكر. مي ترسيدم فراموشم كرده باشي و تلناز توانسته باشد تو را بفريبد.
- برعكس هيچ كس فريب آن دختر را نخورد و همه فاميل از او رويگردان شدند. به ناچار تنها و منزوي شد. خاله بيچاره ات از ترس آبرو او را در خانه خود پناه داد.
- تلناز تو را از من نگرفت، اما باعث جدايي مان شد. هيچ مي داني آن موقع من حامله بودم؟
- البته كه مي دانم. مگر اينجا بزازي پسرمان پاشا نيست. تو برعكس من اصلاً پير نشده اي الناز.
- اين را فقط براي دلخوشي ام مي گويي. تا حالا كجا بودي و چطور شد كه امروز پيدايم كردي؟
- اگر فرصت بدهي همه چيز را برايت تعريف خواهم كرد. رنجهايي را كه در سالهاي جدايي كشيده ام. با پاي برهنه به روي ماسه هاي ساحل انزلي مي دويدم و در حالي كه چشم به دريا داشتم، فرياد مي زدم «كجايي الناز»
- پاي من هم در جستجو به روي آن ماسه ها تاول زد. پس چطور شد نه همديگر را ديديم و نه صداي آن فريادها را شنيديم؟ من هر روز به آنجا مي رفتم. چشم به دريا مي دوختم و هر كشتي كه مي آمد التماس كنان به دنبال خبري از گويچك خاله بودم تا شايد توسط آنها بتوانم پيدايت كنم. خبري كه هيچ وقت نرسيد.
بابا الهيار دست خود را به روي دهان ماماناز نهاد و گفت:
- نمي خواهد ديگر چيزي بگويي. من همه چيز را مي دانم. نوه ي ما نازلي آن را برايم تعريف كرده. هيچ مي داني كه تو دو نوه به نام نازلي داري؟
با صدايي كه از شوق مي لرزيد گفت:
- راست مي گويي! پس تو هم عهدمان را از ياد نبرده بودي؟
- خب معلوم است كه از ياد نبرده ام. چي خيال كردي الناز. چطور به نظرت رسيد كه آن عهد و پيمان به همين سادگي فراموش شدني است. تو هميشه در خاطرم بودي. شب و روز. در خواب و بيداري. هر وقت هوايت را مي كردم، در را به روي خود مي بستم تا با ياد و خاطرتت تنها باشم. اوايل كه بكتاش زياد بهانه تو را مي گرفت، من هم به همراه او اشك مي ريختم و نام الناز را با نام آنا كه به شيريني بر زبان آن طفل جاري مي شد به هم مي آميختم. بكتاش دو پسر به نامهاي نادر و نوذر دارد.
- دلم مي خواهد زوتر همه آنها را ببينم.
- حدس بزن زن بكتاش دختر چه كسي است؟
- نمي توانم حدس بزنم. خودت بگو.
- ساناز دختر ساچلي و زينعلي. وقتي ما از هم جدا شديم، اين دختر هنوز متولد نشده بود.
- چه بهتر كه او غريبه نيست و از خودمان است. دلم مي خواهد هر چه زودتر همه فاميل را ببينم.
بابا الهيار با لحن تأثرآميزي گفت:
- بعضي از آنها را ديگر نخواهي ديد. مادر من، گويچك خاله، بيوك آقا و خاله گلابتون. بيچاره گويچك خاله بعد از اينكه اين دختر را پناه داد، حتي يك كلمه هم با او حرف نزد.
ماماناز اشك به چشم آورد و گفت:
- دلم مي خواهد يك گوشه بنشينم و در عزاي عزيزانم گريه كنم.
- حالا نه عزيزم. هيچ وقت شادي را با غم نياميز. بيا اينجا روبرويم بنشين و بگذار خوب تماشايت كنم.
ماماناز به روي چهارپايه نشستا و نفسي تازه كرد و گفت:
- قلب من براي جاي دادن اين همه خوشبختي در آن، گنجايش ندارد. فكر مي كردم انگشت زندگي چشم خوشبختي ام را كور كرده. با آن همه سختي كه كشيده ام مي ترسم آنچه كه حقيقت مي پندارم خواب و رويا باشد.
- نترس خواب نيستي. بگذار دستت را لمس كنم تا مطمئن شوي وجودم رويا نيست.
دستش را در دست گرفت و گفت:
- با وجود اينكه دلم نمي خواهد نام آن دختر را بر زبان بياورم. ولي دلم مي خواهد بدانم كجاست و چه مي كند.
- او به سزاي اعمالش رسيده و حالا در گوشه همان بيمارستاني كه نازلي در آنجا كار مي كند، در حال مرگ است.
در چهره ماماناز اثري از تأثر نديدم. رنج و سختي هاي زندگي او را نسبت به باعث و باني بدبختي هايش سنگدل ساخته بود. صدايش را به زحمت شنيدم كه مي گفت:
- به اين ترتيب گمان مي كنم نازلي از طريق تلناز پيدات كرده.
- همين طور است كه مي گويي. آن زن به شدت احساس گناه مي كند و با التماس از نازلي خواسته كه تو را به بالينش ببرد.
- براي چه بايد بر بالين محتضري بنشينم كه نمي توانم از گناه و خطايش چشم پوشي كنم؟
- حتي اگر تو حاضر مي شدي بروي من اين اجازه را نمي دادم. گناه كسي كه اقدام به قتلت كرده بود، قابل چشم پوشي نيست.
ماماناز با تعجب پرسيد:
- مگر او خيال كشتن مرا داشت؟!
- حالا كه دارد مي ميرد، زبان به اعتراف گشوده و اقرار كرده كه در شب آتش سوزي با چهارپايه به سرت زده و همين باعث بيهوشي تو شده و به اين اميد بوده كه در اثر سرايت آتش به آن قسمت تو هم بميري.
دندانها را از نفرت به هم فشرد و با تمام وجود آرزوي مرگ كسي را كرد كه آرزوي مرگش را كرده بود و گفت:
- پس بگذار تنها و بي كس بميرد.
دستش را به گرمي فشرد و گفت:
- فكرش را نكن عزيزم. بعد از اين ديگر حاضر نيستم حتي يك لحظه هم از تو جدا شوم. من و بكتاش در درآمد بزازي شريك هستيم. آنجا را به او واگذار مي كنم و سر هر ماه سهم خود را از پسرم مي گيرم. حالا ديگر وقت بازنشستگي من است. دوست دارم به جبران سالهايي كه محكوب ه دوري از هم بوديم، بعد از اين هميشه با هم باشيم. بكتاش براي ديدنت بي تاب است و فقط يك ساعت فرصت داده كه تنها باشيم. تا ما غذايمان را بخوريم، سر و كله بچه ها پيدا خواهد شد. براي ناهار چي درست كرده اي الناز؟ خيلي وقت است دستپخت تو را نخورده ام.
دست ماماناز در جستجوي سبد غذا به گردش درآمد و به ديدن قابلمه و سبد سرنگون شده گفت:
- واي خداي من، ظرف غذا سرنگون شده. آن بار شوربا سوخت و اين دفعه ريخت و هر دو بار قسمت ما نشد.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 13 شهریور 1389 - 17:58    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

قسمت چهلم
كمرم از خم شدن به روي سوراخ كليد و چشم دوختن به داخل مغازه، خسته شده بود. نگاهي به ساعت افكندم تا ببينم يك ساعت شده است يا نه. اگر پاپا و عمو بكتاش بازمي گشتند، من هم مي توانستم از مخفي گاه خود خارج شوم و خود را به آنها نشان بدهم.
شيفتگي در نگاهشان موج مي زد و محبت در كلامشان. بابا الهيار دست به روي شكم خود نهاد و گفت:
- ببين ته قابلمه چيزي براي خوردن باقي مانده يا نه؟
- اگر هم مانده باشد، سرد شده و از دهن افتاده. صبر كن بچه ها برسند، همه با هم به منزل خودمان مي رويم. آنجا به اندازه كافي غذا هست كه همه ما را سير كند.
- من گرسنه ام النازد. نمي توانم تا آمدن بچه ها صبر كنم. يعني در سفره ات چيزي براي خوردن پيدا نمي شود؟
نگاه ماماناز مسير خاطره ها را دنبال كرد و لبخند شيريني به لب آورد و گفت:
- تو درست مانند آن موقع ها در مقابل شكم بي طاقتي. آب شوربا ريخته، ولي مخلفات آن ته قابلمه باقي مانده. الان سفره را مي اندازم. فعلاً با آن ته بندي كن تا به خانه برويم.
صداي باز شدن در نويد آمدن دو پسرشان را داد، دست مادربزرگ كه براي باز كردن سفره دراز شده بود، در هوا معلق ماند. پسر كوچكي كه در كودكي انگشت پايش را مي مكيد، اكنون در جلوي در بزازي، انگشت به دهان، محو تماشاي مادر بود. قلب ماماناز به روي نگاهش نشسته بود و داشت به سوي پسرش پر مي كشيد.
عمو بكتاش به پاهاي خود بال داد تا بدون لمس سنگفرش زير پا به سوي مادر پرواز كند. دستهايي را كه منتظر در آغوش گرفتن او بود گرفت و بر آنها بوسه زد و با چنان لحن پرمحبتي كلمه آنا را بر زبان آورد كه ماماناز غرق لذت شد.
در پستو را باز كردم و آهسته به بيرون خزيدم. نگاه غضب آلود پاپا كه شاهد خروجم از انباري بود، متوجه من شد و با لحن تندي پرسيد:
- تو آنجا چه كار مي كردي دختر؟
زبانم به لكنت افتاد و پاسخ قانع كننده اي براي اين سوال نيافتم. مادربزرگ هنوز مشغول بوييدن و بوسيدن پسر خود بود و توهي به من نداشت. بابا الهيار بي صدا اشك مي ريخت و صحنه باشكوه ديدار آن دو را زير نظر داشت.
نگاه غضبناك پاپا را ناديده گرفتم و براي اينكه فكرش را از عمل خلافي كه انجام داده ام منحرف سازم گفتم:
- ظرف غذا برگشت و شوربا ريخت و آن دو هنوز گرسنه اند.
نفهميدم در كلامش محبت بود يا خشم:
- تو فضول چي، تو چيزي خورده اي؟
از رو نرفتم و پاسخ دادم:
- در پستو چيزي براي خوردن پيدا نكردم.
- قرار نبود در آنجا شكم بچه فضولهايي را كه مشغول استراق سمع هستند، سير كنم.
ماماناز مي ترسيد كه اگر دستش را از دور گردن پسر خود باز كند، دوباره بين آن دو جدايي بيفتد.
بابا الهيار كه از گرسنگي بي طاقت بود دست به روي شانه ي زنش نهاد و گفت:
- بس است ديگر. بقيه اش را بگذار براي بعد. تو هم پاشا زودتر دكان را ببند تا به خانه برويم. نمي دانم شما ناهار خورده ايد يا نه، ولي ما دو نفر از گرسنگي هلاك مي شويم.
پاپا به طف من اشاره كرد و گفت:
- به نظرم نازلي هم حال و روزش بهتر از شما نيست.
ماماناز تازه متوجه من شد و به محض اينكه روي برگرداند تا نگاهم كند، به ديدن گردنبند مرواريد با لحني كه حاكي از تعجب بود، پرسيد:
- اين گردنبند را از كجا آورده اي؟! درست لنگه مرواريدي است كه تلناز از من دزديد.
- مال دزديده شده را پس گرفتم.
سپس آن را از گردنم باز كردم و گفتم:
- اين هم امانتي شما. خاله تلناز از ترس اينكه بميرد و نتواند شما را ببيند آن را توسط من برايتان فرستاد.
آن شب خانه ما چراغاني شد. پاپا و عموبكتاش جلوي در ريسه بستند و چراغهاي رنگي را به روي آن آويختند. ساچلي و تلي، المير و اله وردي و خانواده هايشان به ضيافت شام ماماناز دعوت شدند. مامان گوزل و بابا آلماز هم كه از پيدا شدن گمشده هاي او خوشحال بودند، براي آشنايي با پدربزرگ و عمويم اين دعوت را پذيرفتند.
داشتم لباسهايم را عوض مي كردم كه ماماناز صدايم زد و گفت:
- نازلي جان كجايي، بيا اينجا.
آخرين دكمه پيراهنم را بستم و نگاهي سرسري در آينه به چهره ام افكندم و به اتاق او رفتم.
جلوي ميز آرايش استاده بود و بزحمت مي كوشيد تا دمه هاي پيراهن ابريشمي قرمز رنگي را كه نقش گلهاي آن مرواريد سفيد بود، ببندد. به محض ديدنم گفت:
- بيا كمكم كن دكمه هاي آن را بندم. با همه تلاشي كه كردم هيكلم را مناسب نگهدارم، تا هر وقت الهيار را پيدا كردم، دوباره بتوانم اين پيراهن را بپوشم، كمي برايم تنگ شده.
با لحن ناباورانه اي پرسيدم:
- مي خواهيد بگوييد اين همان پيراهن است! باورم نمي شود! يعني شما چهل سال است كه آن را نگه داشته ايد؟!
- خب معلوم است عزيزم. چطور مي توانستم لباسي را كه الهيار به خاطر ن نقش آن را طراحي كرده، به هواي اينكه كهنه شده، دور بيندازم، يا به كسي ببخشم. نگاه كن ببين قشنگ است يا نه؟
- خيلي قشنگ است. هيچ وقت نديده بودم آن را بپوشيد.
- اين لباس هم مثل من، منتظر آمدن الهيار بود.
نفس را در سينه حبس كرده بود تا من بتوانم دكمه هاي آن را ببندم. به نظرم رسيد كه جوان شده، آنقدر جوان كه خجالت مي كشيدم مادربزرگ صدايش كنم.
گيسوانش را به طرز زيبايي با گل سر مرواريد بالاي سر جمع كرده بود. فرياد تحسين آميزي از سينه ام بيرون آمد و با صداي بلند گفتم:
- ماماناز جان چقدر خوشگل شده ايد؟
چشمهايش به همراه لبهايش خنديد. چرخي در مقابل آينه زد و پرسيد:
- به نظرت لباسم برايم تنگ شده؟
- نه برعكس درست قالب تنتان است.
آهي كشيد و گفت:
- شب عروسي ساچلي كه اين لباس را به تن داشتم، همه فاميل جمع بودند. همه ي آنهايي كه ديگر حالا در ميان ما نيستند. حالا مي فهمي چرا اينقدر مواظب هيكلم بودم كه چاق نشوم، چون هميشه اين اميد را داشتم كه بالاخره يك روز براي اثبات وفاداري ام به الهيار، دوباره آن را خواهم پوشيد. الهيار كجاست نازلي؟
- در سالن نشسته و منتظر شماست و با پيراهن و شلوار سفيدي كه پوشيده به نظر مي رسد كه ده سال جوانتر شده.
- تو ريخت و پاش اتاق را جمع كن تا من به سراغ او بروم.
مثل اينكه باز هم ناچار به استراق سمع بودم. ابتدا صداي پاي ماماناز را شنيدم كه داشت به سالن پذيرايي نزديك مي شد و بعد صداي سوت تحسين آميز بابا الهيار را.
- خداي من الناز چقدر قشنگ شده اي! معلوم مي شود اين تو بودي كه سالهاي عمر را لگد كردي و از رويشان گذشتي و اجازه ندادي آنها رد پايشان را روي چهره ات باقي بگذارند. اين لباس را از كجا آورده اي؟ پارچه آن درست مثل همان است كه من از لنكران برايت آورده ام. يادت مي آيد خودم نقش گلهايش را طراحي كرده بودم و تو شب عروسي شاجلي آن را به تن داشتي.
- بله الهيار اين همان پيراهن است كه من با دقت و وسواس چهل سال تمام به اميد روزي كه دوباره به هم برسيم، آن را نگهداشته ام.
- تو بي نظيري، هم خودت و هم عشق و محتبتت. حيف از آن سالهايي كه مي توانستيم با هم باشيم و بدون هم گذشت و لعنت به آن كسي كه بين ما جدايي افكند. چطور شد كه اين لباس از دستبرد تلناز در امان ماند؟
- اين پيراهن را قبل از آن حادثه گويچك خاله از من گرفته بود تا از روي مدل آن براي ساچلي لباس بدوزد. تصادف كمك كرد كه يادگاري ايت را از دست ندهم. با وجود اينكه با شكم پر، تنها و بي كس روزهاي سختي را گذراندم، خدا را شكر مي كردم كه لااقل وقتي تو در كنارم نيستي، پسرت هست. اگر گوزل و آلما در كشتي به دادم نمي رسيدند و مرا به منزل ذوالفقار خان نمي بردند، معلوم نبود چه به سرمان مي آمد. پاشا رفته آنها را به اينجا بياورد. من به اين دو نفر خيلي مديونم. سعي كن محبتشان را جبران كني.
- بيشتر از همه به نوه ي آنها مديونيم. به نازلي كه ما را دوباره به هم رساند تا چند دقيقه ديگر اينجا شلوغ و پر رفت و آمد مي شود. خواهر من و دختر خاله هايت آنقدر دور و برت را خواهند گرفت كه ديگر فرصت نخواهي داشت به من برسي.
- نمي داني چقدر دلم براي همه تنگ شده. وقتي به گذشته ها مي انديشم، هر كدام از آنها يك گوشه دامن جواني ام را مي گرفتند مي كشيدند. به خصوص من و ساچلي و تلي به هم وابسته بوديم. تنهايي بد دردي است، الهيار. تو لااقل در ميان خانواده بودي، ولي من يكه و تنها روزهاي سختي را گذرانده ام.
- بعد از اين هيچ وقت تنهايت نخواهم گذاشت. نازلي را شوهر مي دهيم و براي پاشا زن مي گيريم و بعد من مي مانم و تو.
- اشتباه نكن. پاشا مثل توست و مطمئنم كه هميشه به صنم وفادار خواهد ماند و كس ديگري را به جايش نخواهد نشاند.
صداي زنگ كه برخاست به طرف در دويدم و آن را گشودم. هيچ كدام از آنهايي را كه دست به دور گردنم مي آويختند و صورتم را غرق بوسه مي كردند، نمي شناختم، فقط مي دانستم كه اكثراً از اقوام نزديكم هستند. به نظرم رسيد آن كسي كه صدايش از همه بلندتر و پرطنين تر است، بايد تلي باشد. اول نوه ها از راه رسيدند و به دامن مادربزرگ خود آويختند. سپس حلقه اي كه به دورش تشكيل شد، او را در ميان گرفت. ديگر چهره اش را نمي ديدم و فقط صدايش را مي شنيدم كه با شور و اشتياق و هيجان زده نام يكي يكي آنها را بر زبان مي راند.
پرنده خوشبختي به روي شانه پيراهن ابريشمي قرمزش نشسته بود و به روي دانه هاي مرواريد گردن او نوك مي زد.
هم مرد محبوب خود و فرزندان و نوه ها را در كنار داشت و هم بازماندگان دوران خوش كودكي و نوجواني اش، خاطرات پير را جوان مي كردند.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع      Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران كتابهاي داستان و رمان تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه قبلی  1, 2, 3, 4, 5  بعدی
صفحه 4 از 5

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group

PHP-Nuke INP Copyright © 2005 Iran Nuke Premium
عضویت در گروه کتاب ایران با بیش از 80 هزار عضو رسمی

ویندوز 7 نسخه نهایی

کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه اميد ايران مي باشد. كپي برداري از مطالب ، با ذكر منبع و آدرس سايت بلامانع است.

آخرين تيترهاي خبري نقشه سايت آخرين تيترهاي انجمن ها

All Rights Reserved @ 2006-2008 IrEbooks! Hosted By Omid-E-Iran
مدت زمان ایجاد صفحه : 0.15 ثانیه